۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

نقد مجازات برای روزه خواری


در مورد مجازات روزه خواری با یکی از دوستان  در قسمت نظرات دو پست قبلی بحثی مطرح شد که بد نیست در این پست به صورت جداگانه به اون بپردازم :
تو قرآن گشتم ولی هیچ قانون الهی برای مجازات روزه خوار پیدا کردم . اگر هم مجازاتی از نوع الهیش پیدا می کردم کسی رو جز خدا محق برپایی اون مجازات الهی نمی دانم.
توی گشت و گذاری که تو فضای مجازی داشتم ، آیاتی که در این باره برای درستی مجازات بهش استناد می شد :
سوره بقره :
"اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، روزه داشتن بر شما مقرر شد، همچنان كه بر كسانى كه پيش از شما بوده‌اند مقرر شده بود، تا پرهيزگار شويد. (۱۸۳) روزهايى معدود. هر كس كه از شما بيمار يا در سفر باشد، به همان تعداد از روزهاى ديگر روزه بدارد. و آنان كه توانايى آن ندارند، هر روز را به اطعام مسكينى باز خرند. و هر كه به رغبت در آن بيفزايد، برايش بهتر است و اگر مى‌خواهيد بدانيد، بهتر آن است كه خود روزه بداريد. (۱۸۴)ماه رمضان، كه در آن براى راهنمايى مردم و بيان راه روشن هدايت و جدا ساختن حق از باطل، قرآن نازل شده است. پس هر كس كه اين ماه را دريابد، بايد كه در آن روزه بدارد. و هر كس كه بيمار يا در سفر باشد، به همان تعداد از روزهاى ديگر. خدا براى شما خواستار آسايش است نه سختى و تا آن شمار را كامل سازيد. و خدا را بدان سبب كه راهنماييتان كرده است به بزرگى ياد كنيد و سپاس گوييد. (۱۸۵) "
سوره مائده :
"اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، شعاير خدا و ماه حرام و قربانى را چه بدون قلاده و چه با قلاده حرمت مشكنيد و آزار آنان را كه به طلب روزى و خشنودى پروردگارشان آهنگ بيت‌الحرام كرده‌اند، روا مداريد. و چون از احرام به در آمديد صيد كنيد و دشمنى با قومى كه شما را از مسجدالحرام بازداشتند وادارتان نسازد كه از حد خويش تجاوز كنيد، و در نيكوكارى و پرهيز همكارى كنيد نه در گناه و تجاوز. و از خداى بترسيد كه او به سختى عقوبت مى‌كند. (۲)"
واقعیتش نمی دونم به چه دلیل و منطقی چنین استنباطی شده.
 نکته اصلی که در هر دو آیه مشترک هست مخاطبان این آیات هست. " ای کسانی که ایمان آورده اید" این بحث دقیقا مثل بحث حجاب هست که مخاطبانش مومنین هستند، نه مردم (ناس). باز هم نمی دونم چه طور این آیه رو برای غیر مونان هم در نظر گرفتن.
نکته بعدی اینکه از کدام مجازات زمینی به واسطه رعایت نکردن این مورد در این آیات صحبت شده؟
 -----
مطابق ماده 638 قانون مجازات اسلامی: "هرکس علنا در انظار عمومی و معابر تظاهر به عمل حرامی نماید علاوه بر کیفر عمل به حبس از ده روز تا دو ماه یا تا 74ضربه شلاق محکوم می گردد"
ماده قانونی دیگری در این مورد پیدا نکردم. اینجاست که من  موافق جدایی دین از حکومت هستم. قانون گفته عمل حرام. طبق آیه قرآن اگر عملی حرام صورت گرفته این عمل مخصوص مومنین است. و دیگر اینکه خود قرآن از مجازاتی صحبت به میان نیاورده که ما می خواهیم با قانون مجازات زمینی برای اون در نظر بگیریم.
برام جای سواله .پس " لا اکراه فی الدین" واقعا مصداقش کجاست؟ که ما می خوایم با قانون، اجباری در نظر بگیریم برای کسانیکه به این قضیه حتی اعتقاد ندارند.
----- 
. رد شدن از چراغ قرمز  و ... . به واسطه اینکه فرد در درون اجتماع زندگی میکنه ، فرد را ملزم می کند به رعایت حقوق شهروندی دیگران . اگر هم کسی این حقوق رو رعایت نکرد مشمول مجازات زمینی می شود.
به نظرتون اون کسی که در فضایی که هیچ قاونی جلوی زندگی عادی و روزمره دیگران رو نمیگیره روزه میگره، کار بار ارزش تری انجام می ده یا کسی که در فضایی با وجود قانون مجازات برای روزه خواری روزه میگیره؟
این چه جور روزه گرفتن خالصانه برای خداست که برای اینکه نکنه با روزه خواری دیگران در این ماه من به سختی بیوفتم ، دیگران رو منع کنم از خوردن و آشامیدن در ملا عام. خوردن و آشامیدنی که خجالت میکشم بگم حتی از حقوق اولیه آدمیست.
واقعا یک بار شده خودتون رو بذارید جای کسی که روزه نمی گیره و به این مسئله به هر دلیل اعتقاد نداره و می خواد تو سطح شهر زندگی عادیشو داشته باشه. فرض کنید من به شما بگم : چون من میخوام روزه بگیرم تو که به این عمل معتقد نیستی رو مجبور کنم با من همراهی کنی تا مبادا به من سخت بگذره.
من واقعا برام جای سواله. مگه عبادات رو جز برای رضای خدا و به صورت کاملا اختیاری انجام نمی دهیم. پس چگونست برای همراهی دیگران برای انجام عباداتمون اجبار قائل میشیم؟
در مورد حجاب شرعی هم دقیقا همنه. فرض کنید در مورد یک دین دیگه دارم صحبت می کنم. واقعیتش من که خودم رو میگذارم جای کسی که به این موضوعات باور نداره و می بینم حکومتی به زور قانون و مجازات می خواد من طبق احکام عبادی اون زندگی کنم من چه نظری می تونم درباره اون دین داشته باشم.

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

از دو که حرف می زنم ، از چه حرف می زنم


روزی اگر سنگ قبری داشته باشم و بتوانم چیزی بر آن چک کنم اینها را خواهم نوشت :

1949-20??
نویسنده (و دونده)
کسی که تا توانست راه نرفت
 
تو کتابفروشی نشر چشمه بودم که این کتاب رو کمی ورق زدم. چیزی که در نگاه اول برام جالب بود نثر به شدت روان متن کتاب بود. انگار نه انگار ترجمه بود.
به همون اندازه که ترجمه روانی داره ، کتابی است ساده . درباره یک نویسنده که از تجربیات خودش از دویدن میگه. دویدن های روزانه خودش، دویدنی که چند سالیست جزئی از زندگیش شده. و از خاطراتش.
 بعد خوندنش واقعا آدم دوست داره یکم از تجربیات نویسنده رو امتحان کنه و  یکم جدی تر ورزش رو دنبال کنه . نه فقط برای سلامتی بدن ، بلکه به عنوان یه بخش از زندگی که ازش لذت ببره.

نام کتاب : از دو که حرف می زنم ، از چه حرف می زنم
ترجمه : مجتبی ویسی
نشر چشمه

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

خودتو بذار جای اون کسی که روزه نمی گیره



خودتو بذار جای اون کسی که روزه نمی گیره  و یه روز کامل تو سطح شهر کار داره و گشت نیروی انتظامی مخصوص این ماه.
بعد به این فکر کن طرف درباره عقاید تو و دین تو چی فکر میکنه.
من روزه میگیرم ولی بیشترین سختی که تو این ماه میکشم تحمل تشنگی و گشنگی نیست ،کوچکترین سختی هست که دیگرانی که روزه نمیگیرن به خاطر منی که روزه میگیرم باید تحمل کنند و شروع ماه رمضان یه جور شروع غصه و غمی تازست برای اونا.
این کم کردن ارزش اون روزه هست ، وقتی که تمام آدمای دور و ورت رو با زور چماق مجبور می کنن مراعات حال تو رو بکنن.
و اینجاست که بیشتر به ضرورت جدایی دین از حکومت پی می برم. بیشتر به خاطر خود دین، که این چنین بازیچه دست این و اون شده.
اگر با حرفای من مخالفی این خبر رو دقیق بخون و این عکس ها رو دقیق ببین. از دید کسی که روزه نمی گیره.

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

درگیر رویای توام


دنیا اگه تنهام گذاشت  ، تو منو انتخاب کن
دلت از آروزی من  ، انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من ، چشمات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم ، تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت تا ، احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی ، انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری ، اصرار من بی فایدست

هر کاری میکنه دلم ، تا بغضمو پنهون کنه
چی می تونه فکر تو رو ، از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بذار ، یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه  ،  به کم قانعم نکن

انتخاب ، ترانه : سروش دادخواه ، آهنگ و تنظیم : شادمهر عقیلی

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

روز قلم ، شب تولد !


بعد از 32 ماه وبلاگ ننوشتن امروز اومدم تو روزی که می گن روز قلم هست قلم به دست بگیرم و بنویسم و بگم که حالم خوش است چون مادرم صورتش شاداب شده ناله نمی کنه و زجه نمی زنه و تیک عصبی چشمش هم بهتر شده ، برادرم درداش کمتر شده داره میخنده ، پدرم دیگه عصبی و ناراحت نیست کمرش صاف و محکم نگه داشته سرشم بالا میگره ، خواهرهام بجای اینکه گریه کنن دارن می خندن و منو بغل می کنن و می بوسن . دیگه خواهرزاده کوچیکم رو پشت میله نمی بینم و اون به خواسته اش که بغل کردن دایش هست رسیده . دوستام همه خوشحال هستن و من در مقابل محبت و لطفشون هیچ حرفی برا گفتن ندارم . هنوز نمی دونم چرا غریبه ها منو می بینن بغلم می کنن و یا شاد می شن یا گریه می کنن ! هنوز با این مسائل درگیرم نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم ؟ شاد باشم یا ناراحت باشم ؟ دیگه گریه ها و صدای بغض آلود دوستانم رو نمیشونم هر کدومشون شادن ! چی شده که این اتفاق افتاده ؟ تو دو روز چه معجزه ای بجز معجزه آزادی می تونه این همه رو دگرگون کنه ! نمی دونم الان که بیرون هستم و خجالت زده بچه های بیماری که ... باید بگم درد دارم ؟ با این همه درد و بدبختی و فاصله باید بگم دلم می خواد زندگی کنم یا زندگی ها بسازم ؟ نمی دونم ، واقعا نمیدونم ! شاید بخاطر اینه که هنوز نتونستم باور کنم چه اتفاقی افتاده و عمق فاجعه چقدر هست ! با همه اینا اما تو باور نکن !
پی نوشت : غافلگیر شدم چون ساعت یک شب برام جشن تولد گرفتن ، خوشحال شدم چون عارف درویش هم آزاد شد ، شوق داشتم چون کادوی که قرار بود برا تولدم بدن کتاب شعر احمد شاملو بود !
حسین رونقی - وبلاگ واقعیت های زندگی

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

شروع کن ، یک قدم با تو


منم پروردگارت 
خالقت از ذره ای ناچیز 
صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را 
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم 


بخوان ما را 
منم معشوق زیبایت 
منم نزدیک تر از تو به تو 
اینک صدایم کن 
رها کن غیر مارا، سوی ما بازا 
منم پروردگار پاک بی همتا 
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم 
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید 
تو را در بیکران دنیای تنهایان 
رهایت من نخواهم کرد 
بساط روزی خود را به من بسپار 
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را 
تو راه بندگی طی کن 
عزیزا، من خدایی خوب می دانم 
تو دعوت کن مرا بر خود 
به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن 
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم 
طلب کن خالق خود را 


بجو ما را 
تو خواهی یافت 
که عاشق می شوی بر ما 
و عاشق می شوم بر تو 
که وصل عاشق و معشوق هم 
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد 
قسم بر عاشقان پاک با ایمان 
قسم بر اسب های خسته در میدان 
تو را در بهترین اوقات آوردم 
قسم بر عصر روشن 
تکیه کن بر من 
قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور 
قسم بر اختران روشن، اما دور 
رهایت من نخواهم کرد 


بخوان ما را 
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟ 
تو بگشا لب 
تو غیر از ما خدای دیگری داری؟ 
رها کن غیر ما را 
آشتی کن با خدای خود 
تو غیر از ما چه می جویی؟ 
تو با هرکس به جز با ما چه می گویی؟ 
و تو بی من چه داری؟ هیچ! بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ! هزاران کهکشان و کوه و دریا را 
و خورشید و جهان و نور و هستی را 
برای جلوه ی خود آفریدم من 
ولی وقتی تو را من آفریدم 
بر خودم احسنت می گفتم 
تویی زیباتر از خورشید زیبایم 
تویی والاترین مهمان دنیایم 
که دنیا بی تو، چیزی چون تو را کم داشت 
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم 
نمی خوانی چرا ما را؟ 
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟ 
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی 
ببینم، من تو را از درگهم راندم؟ 
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا 
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی 
به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟ 
که می ترساندت از من؟ 
رها کن آن خدای دور 
آن نامهربان معبود 
آن مخلوق خود را 
این منم، پروردگار مهربانت، خالقت 
اینک صدایم کن مرا، با قطره ی اشکی 
به پیش آور دو دست خالی خود را 
با زبان بسته ات کاری ندارم 
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم 
غریب این زمین خاکیم ! آیا عزیزم، حاجتی داری؟ 
تو ای از ما 
کنون برگشته ای اما 
کلام آشتی را تو نمی دانی؟ 
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟ 


بخوان ما را 
بگردان قبله ات را سوی ما 
اینک وضویی کن 
خجالت می کشی از من؟ 
بگو، جز من کس دیگر نمی فهمد 
به نجوایی صدایم کن 
بدان آغوش من باز است 
برای درک آغوشم 
شروع کن 
یک قدم با تو 

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

زنده باش


که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.

تو از هزاره های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای تست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای تست
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو هم درو شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت .

زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست .
زنده باش .

شعر : هوشنگ ابتهاج ه.ا.سایه

۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

رنگین کمان سبز خرداد





الان که دارم می نویسم دارم به حافظ گوش میدم با صدای داریوش :
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/ چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد نماند
به این باور دارم.
خرداد هم اومد. با خاطره های خوب و بد خاص خودش.
یه چند وقتی هست خستم. از لحاظ جسمی ، فکری و بیشتر روحی. یه کم به دوری از بعضی کارهای روزانه و عادی نیاز دارم تا بتونم اوضاع رو بهتر کنم.
شاید امروز روز خاصی نیست. منظورم روزهای اومدن به دنیای جدید. این آدم ها هستن با که با بودنشون و چگونه بودنشون این روزها رو خاص میکنن.
بر میگردم.
خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
 
خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
 
خدایا:رشدعقلی وعلمی، مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
 
خدایا:مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
 
خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
 
خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.خدایا:مرا در ایمان  اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.خدایا:به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری درسکوت؛ دین،بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ قناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت؛ و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.  
این رنگین کمان سبز خرداد اثر اردشیر رستمی تقدیم به تمام اونهایی که بزرگترین سلاح ما یعنی امید و آگاهی رو دست کم میگیرن.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

نارنجی پوش


قشنگ بود. ساده بود. تفکر برانگیز. درباره خودمون ، اطرافمون، شهرمون. پیشنهاد می شود. شنبه و سه شنبه هم سینما ها نصف قیمتن. دیگه بهانه ای نیست. برای آشغال ریختن.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

فکر می کنی داستان این دختر بچه چیه؟


 قبل از این که ادامه نوشته رو بخونی، چند ثانیه دربارش فکر کن.

رضا دقتی عکاس این عکس – که تو سارایوو سال 1993 گرفته - میگه : "دیدم این دختر بچه تنها، تو اون فضای جنگی شهر با چهره ای معصومانه به دیوار تکیه داده ، یه چهارپایه کنارشه و روش چند تا عروسک گذاشته. خیلی کنجکاو شدم و از مترجمم خواستم ازش بپرسه داره چی کار می کنه. جواب داد : اینا عروسک هامه که دارم میفروشمشون. پرسیدم چرا. گفت : مادر بزرگم چهار روزه غذا نخورده، میخوام براش نون بخرم."

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

صف کتابفروشی


 

امروز رفتم کتابفروشی نشر چشمه. خیلی شلوغ بود و مردم استقبال خوبی کرده بودن. از کارکنان کتابفروشی که پرسیدم گفتن از 16 ام که فروش فوق العاده شروع شده همیشه همین جوری شلوغ بوده. کتاب های خود چشمه 20 درصد تخفیف داره و تا 25 ام ادامه داره. احمد رضا احمدی و سروش صحت هم امده بودن. شلوغی به حدی بود که با وجود دو صندوق صف قشنگی برای خریدن کتاب درست شده بود. زیباترین صفی بود که تا حالا تجربه کردم. شما نمی خواین به این صف بپیوندین؟


لیست پر فروش ترین های کتابفروشی چشمه:







+ نوشت

زندونی


کجایی چه تنهایی و بی کسی ، با من آشنا کرده حس غمو

ببین داغ دوری از آغوش تو ، به زانو در آورده احساسمو
همه فکر و ذکرم شدی و هنوز ، داره آب میشه دلم پای تو
ببین قفل لب های من واشده ، منو قصه گو کرده چشمای تو
خیالم رو از عمق دل واپسی ، تا رویای بوسیدنت می رم
سکوت شبو گریه پر میکنه ، شبایی که از خواب تو می پرم
نشد قسمتم باشی و پیش تو ، به لبخند هر روزت عادت کنم
منو محو چشمای مستت کنی ، تو رو مثل کعبه عبادت کنم
من این کنج زندون ماتم زده ، تو بیرون از اینجا تو رویای من
من این گوشه جای تو غم می خورم ، تو بیرون از این میله ها جای من
دارم تو هوای تو پر می زنم ، داری غصه هامو نفس می کشی
به یادت رها میشم از این قفس ، تو از غصه ی من قفس میکشی
از این شهر خاکستری دلخورم ، از این بغض پیچیده تو لحظه ها
تو این روزهای پر از بی کسی ، تو تنها تنها تو موندی برام
نباید چشامون از عشق تر بشه ، به خشکیه این شهر بر می خوره
هنوزم یکی تویه پس کوچه ها ، داره عاشقی ها رو سر می بره
 کاری از حسین زمان ، تنطیم و آهنگساز : علیرضا افکاری . شنیدن این آهنگ

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

هر روز برایم روزی دیگرست


"هر روز برایم روزی دیگرست و من اگرچه گاهی خسته ام... اما زندگی برایم یعنی زمین خوردن، له شدن و دوباره بلند شدن و ایستادن در قاب پنجره و لمس تمام امیدی که در طلوع خورشید است... من با طلوع خورشید زنده می شوم و با نسیم خنک صبح آبی به دست و صورت روحم می زنم تا تحمل تمام نا بسامانی های آن روزم را داشته باشم. به امید روز های بهتر"


این نوشته رو یک دوست سال پیش برام میل زده بود. تو تنهاییام که موبایلم رو چک میکردم پیداش کردم. چند بار خوندمش. بلند بلند. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

اطلاعیه نشر چشمه :


نمايشگاهِ كوچكي داريم از سيزدهم تا بيست و پنجم، در محل كتاب فروشي نشر چشمه به آدرس خيابان كريم خان زند، نبش ميرزاي شيرازي. كتاب ها را به همان ترتيبِ نمايشگاه، با همان تخفيف و با همان شور و هيجان عرضه مي كنيم به كساني كه علاقه دارند محصولاتِ امسال نشر چشمه را هم تهيه كنند.

منتظرتان هستيم..."

مکان: خیابان کریم‌خان زند، نبش میرزای شیرازی، کتاب‌فروشی نشرچشمه.
زمان: 13 تا 25 اردیبهشت
پی نوشت : به دنبال تعلیق نشر چشمه و ثالث و جلوگیری از حضور نشر چشمه در نمایشگاه کتاب امسال، جلوگیری از شرکت انتشارات کویر و امید فردا در نمایشگاه بیست و پنجم دور جدید از فشارهایی است که به فعالان حوزه کتاب وارد می‌شود.

نرگس محمدی



من به چشم های بیقرار تو قول می دهم ریشه های ما به آب، شاخه های ما به آفتاب می رسد، ما دوباره سبز می شویم..درباره نرگس محمدی

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

بلوغ، داشتن یا نداشتن، مسئله ایناست


محمد نوری زاد : (دانلود pdf این نوشته)

پیشگفتار: سه سال پیش درارتفاعات زردکوه بختیاری مشغول ساخت یک فیلم بودیم. چوپان نوجوانی که درآن حوالی گوسفند می چراند، خودش را به من رساند و بی مقدمه از من پرسید: آن چیست که هرچه می چرد، سیرنمی شود؟ من بلافاصله به گوسفندان او زل زدم. که دم دستی ترین چرندگان آن حوالی بودند. با خود گفتم اما این گوسفندان که با چریدن سیر می شوند. همه ی چرندگان اینگونه اند. می خورند و سیر میشوند. پس این چه موجودی است که سیری ناپذیراست؟ تقلای من برای یافتن پاسخ به جایی نرسید. چوپان کوچک که درماندگی مرا دید، تبسم پیروزمندانه ای به لب نشاند و گفت: داس

سایت محمد نوری زاد از دسترس خارج شد!
چهارشنبه بود که دانستم سایت من ازدسترس خارج شده. مبارکِ سپاه سایبری. که سرانجام، تقلایشان پاسخ داد ومسئله ای به اسم سایت محمد نوری زاد را حل کردند. اما قبول می فرمایند که: تنها صورتش را. که ذات مسئله همچنان پابرجاست. چرا که: دوسیری ناپذیردر این میان دست به گریبان اند. یکی "طالبان" قدرت، که با همه ی حیثیت خود بنا بربقای خود دارند. حتی با دوختن زمین به آسمان با ملاط دین. و دیگری: جویندگان حقیقت. که برای فهم آن زمین و آسمان را در می نوردند. حتی به قیمت جانشان. کاش در پاسخ به آن چوپان کوچک بختیاری گفته بودم: چرندگان قدرت! و جویندگان حقیقت
سایه ی معکوس بلوغ
درمصاحبه با سایت کلمه گفته بودم ما (حاکمان جمهوری اسلامی) به دلایل مختلف به بلوغ نرسیده ایم ودرنیمه راه که نه، درهمان ابتدای مسیرِ بلوغ ازحرکت وامانده ایم. و گفته بودم درایام جنگ، ناو آمریکایی به سمت هواپیمای مسافربری ما شلیک کرد اما ما دم برنیاوردیم که جنگنده ی خود رادرسایه ی معکوس همان هواپیما مخفی کرده بودیم تا به ناو آمریکایی ضربه بزنیم. انتشار این مصاحبه با حساسیت های چند جانبه همراه شد. با آنکه سخن محوری من درآن مصاحبه، نداشتن بلوغ بود و در کنار این یک خسارت، به خسارت های دیگری نیزپرداخته بودم اما نمیدانم چرا تنها درباره ی سقوط هواپیمای مسافربری غوغایی درانداخته شد. که: نه، اینگونه نبوده بل به اعتراف خود فرمانده ی ناو، اشتباه او درتشخیص هواپیمای مسافربری ازجنگی بوده.
من صادقانه دست های خود را بالا می برم که احتمالاً دراین خصوص مرتکب اشتباه شده ام. درست مثل فرمانده ی ناوآمریکایی که با همه ی ید و بیضای ناو چند میلیارد دلاری اش - که به دقیق ترین تکنولوژی راداری مجهزبوده - هواپیمای مسافربری را هواپیمای جنگی تلقی کرده. هواپیمایی که ازروی ناو با چشم معمولی نیز دیده می شود. با این تفاوت که آمریکایی ها به همان فرمانده مدال شجاعت دادند و فرماندهان ما معلوم نیست با من چه کنند
من درباره ی سایه ی معکوس هواپیمای مسافربری سخنانی دارم که در پایان این مقاله بدان اشاره خواهم کرد. اما پیش ازآن بسیار مشتاقم به بلوغ نداشته ی خود دربسیاری ازحوزه های حساس تأکید ورزم. با ذکراین نکته که: مباد سخنان مشفقانه ی من به ورطه ی لاف زنی و سیاه نمایی درانداخته شود؟ معتقدم جامعه ای پای بر پلکان بلوغ نهاده است که به روی تند و تیزترین و تلخ ترین انتقادات آغوش بگشاید و دست منتقدان خود را ببوسد و مدال شجاعت که نه، مدال خیرخواهی تقدیمشان کند. آنچه که من یک به یک شماره می کنم مختصری ازنشانه های بلوغِ نداشته ی ما حاکمان جمهوری اسلامی ایران است. با این نیت که: شود آیا نیم نگاهی به وادی بلوغ اندازیم و نه درسایه ی معکوس بلوغ که درهوای عطرآگین آن تنفس کنیم؟
یک: بلافاصله پس ازپیروزی انقلاب به وعده های داده شده پشت کردیم و یک "گور پدر کمونیست ها و کرسی تدریس شان، و گور پدر آزادی های فردی و اجتماعی" نثارمردم بهت زده ی خود کردیم و بلافاصله نیز جوخه های اعدام را علم کردیم تا بزعم خود ترتیب مخالفان خود را بدهیم. این جوخه ها هرگز به انصاف و عدل روی نبرد و به برپایی دادگاه هایی که بویی از مسلمانی و آموزه های انسانی ومدنی برده باشد روی خوش نشان نداد. چه می گویم؟ اصلاً دادگاهی بپا نشد که رونقی ازانسانیت ومسلمانی دراو باشد یا نباشد
دو: ما می توانستیم مثل واقعه ی فتح مکه که درآن پیامبر خدا با اعلام عفو عمومی حتی از گناه همه ی قاتلان و جانیان درگذشت، به ترسیم و نمایش چهره ی متفاوتی ازانقلاب نوپای خود دست ببریم. اما ترجیح دادیم جهانیان به چهره ی خشن ما بنگرند و لابد شیدای انقلاب ما شوند
سه: در آموزه های دینی ما به "مال وجان" مردم وحرمت آنها توجه ویژه ای مبذول شده است. جان را که گفتم. اینکه ما چگونه ازپس این تأکید دینی برآمدیم و هنوز نیزدر حال برآمدنیم. اما ازمال بگویم. بله، دین ما درحفظ حرمت مال مردم دستورات شداد و غلاظ فراوان دارد. تا آنجا که مراجع تقلید ما و حتماً هم جناب خامنه ای در رساله ی خود می فرمایند: درزمین غصبی و با لباسی که حتی در آن یک نخ غصبی بکار رفته نمی توان نمازگذارد. ما اما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، دست به اموال مردمان رمیده و ترسیده و کارگزاران رژیم پهلوی بردیم و بدون برپایی دادگاه که نه، یک نشست مختصر که درآن به غارت شدگان فرصت دفاع داده شود، سیری ناپذیر به مصادره ی دار و ندار آنها همت ورزیدیم و هنوز نیز به همان رویه مباهات می ورزیم
چهار: مغول گون سفارت آمریکا را اشغال کردیم و این حرکت ناشیانه را ناشی ازشجاعت و فهم درایت خود تبلیغ فرمودیم. آنقدر از این رفتارکودکانه ی خود گرما گرفته بودیم که امتیازاشغال سفارتخانه ی آمریکا را تا امتیاز تسخیر کل کشور آمریکا بالا بردیم و ذره ای نیز به تبعات جهانی و اسلامی که نه، به تبعات انسانی آن نیندیشیدیم
پنج: به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن دولت مهندس بازرگان را که مردمی ترین و معقول ترین و کارآمد ترین دولت بود و می توانست با بکاربستن هوشمندی وعقل به ترمیم خرابی ها و برآوردن استعدادها توفیق یابد برکنار کردیم تا دربست همه ی مسندها و فرصت ها برای خودمان بلوکه شود. و بعد یک به یک، جماعت نهضت آزادی را به زندان و تنگنا درانداختیم و به عصبیت غلیظ خود از اینان باد زدیم. تفکری که خلخالی قصاب را خادم می داند و بازرگان را خائن آیا با رطوبتی ازبلوغ و رشد آشناست؟
شش: هشت سال جنگ را نه با عقل، که با عرفان اداره کردیم. طوری که اگر فرمانده ای ازجنگ برمی گشت و شهیدش کمتربود، در میان فرماندهان بسیار شهید داده، شرمنده و سربه زیر بود. صادقانه بگویم: اگر در این جنگ هشت ساله سه ملیون نفر هم بیش از شهدای فعلی به شهادت می رسیدند کک یکی ازفرماندهان هم نمی گزید. می دانید چرا؟ بخاطر این که یک مقوله ی جدید پای به عرصه ی هستی نهاده بود. چه؟ حفظ نظام! که از اوجب واجبات بود. حتی واجب تر از حفظ انسانیت انسان. چه می گویم؟ واجب تر از خود خدا و نهضت پیامبران و واجب تر از همه ی هستی حتی! بخاطرحفظ نظام توصیه های انسانی واسلامی آیت الله منتظری را که ما را از کشتار بی گناهانِ زندانی بازمی داشت حمل بر دشمنی فرمودیم و سالها او را خانه نشین کردیم و بارها خانه اش را به دست غارتگرانِ حکومتی سپردیم وخودش را نیزبه باد تهمت و افترا
هفت: ما با خلق همین واژه ی "حفظ نظام" به اختراع تلخ ترین و کریه ترین چهره های انسانی و اسلامی ازانقلاب و دستگاه های اصلی و فرعی آن توفیق یافتیم. مجلسی پرداختیم که درحصاری از خط قرمزهای حفظ نظامی و مصلحت های بیمارگونه گرفتار بود و هنوز نیز هست. در یک جمله، بر زبان نمایندگان مردم قفل بستیم و همان زبان را برترس و چاپلوسی واگشودیم. دولت هایی برآوردیم که تا به مانعی ازحفظن ظام برمیخوردند صادقانه به عقب برمی جهیدند. به چشم خود خسارت ها را می دیدند اما بخاطر همان حفظ نظام، راه برمفسده می گشودند
دستگاه قضایی ما به اعتقاد من نابالغ ترین دستگاه اختراعی ماست. دراین دستگاه، شاید شما دوپرونده ی یکسان پیدا نکنید که جرم و خطای واحدی داشته باشند و به سرانجام واحدی نیز منجرشده باشند. یکی را بخاطر ده گرم مواد مخدر کشته ایم و دیگری را بخاطر تریلی تریلی ازهمان مواد آزاد کرده ایم و بابتش چیزهایی ستانده ایم. جلال الدین فارسی با تفنگ شکاری اش یکی را می زند و درجا میکشد و چون ما با او رفاقت دیرینه داریم همه ی هیمنه ی قضاوت و عدل علی و اولاد علی و خود خدا را فدای همین رفاقت شخصی می کنیم و او را که باید اعدام شود، تبرئه می فرماییم. شاید ذلیلانه ترین سخنی که می شود ازریاست دستگاه قضایی یک کشور اسلامی که مثلا باید مستقل باشد شنید این است که او با خلوص تمام و اشک درچشم بگوید: من مطیع منویات مقام عظمای ولایتم.
هشت: ما با علم به این که می دانستیم عربستان سعودی به قاچاق مواد مخدر حساس است و ده گرم اگر ازکسی تریاک یا هرویین کشف کند اعدامش می کند و این را نیز آشکارا در گذرنامه ها مهر می کند، به قاچاق اسلحه به عربستان دست بردیم. پیش از فرارسیدن روزحرکت، چمدان های هزاران حاجی بی خبر را گرفتیم و در داخل آنها هزاران قبضه اسلحه و مقادیر بسیاری مواد منفجره جاسازی کردیم و دادیم دست پیرمردها و پیرزن های ازهمه جا بی خبر. اصلاً هم نگران این نشدیم که ممکن است طبق قوانین عربستان سعودی تک تک این بی خبران اعدام شوند. چرا؟ چون برای حفظ نظام میشود همه را قربانی کرد و بی خیال نیز ماند. حالا من مانده ام که این داستان حفظ نظام درعربستان سعودی به دنبال چه می گشته؟! این را دیگر باید ازسپاه و فرماندهان سپاه پرسید. آن روزها هنوز واژه ی مقدس "نیروهای خودسر" اختراع نشده بود
نه: داستان اوجب واجباتی حفظ نظام، ازدستگاه اطلاعاتی و امنیتی ما دستگاهی مخوف و بهت انگیزبرآورد. آنسوتراز کارکنان ساده و صادقش، در پستوهای امنیتی و اطلاعاتی آن فجایعی پرورانده شد که نمونه اش مگر در چنته ی شنیع ترین رژیم های مغولی و مستبد یافته آید. من و هفت پشتم ازچند و چون جنایت های پستوهای وزارت اطلاعات بی خبریم اما همین خبرهایی که به بیرون درز کرده نشان میدهد که درقاموس حفظ نظامی این دستگاه، به صغیر و کبیر آموزه های دینی که نه، به بدیهی ترین وجوه انسانی نیز بها داده نشده و نمی شود. این دستگاه سایه ی سنگین سانسور را بر تمامی رسانه ها گسترانید و زبان منتقدین را یا ازقفا بیرون کشید یا به دهانشان قفل بست.
شما بگویید آیا دستگاهی که نه حتی در داخل کشور، که در فراسوی مرزها نیز به سلاخی مخالفین و منتقدین نظام مصمم باشد و پیش چشم همه، آنان را گوش تا گوش سرببرد و خودش در حرم امام رضا به اسم منافقین بمب بگذارد و خودش رسماً به قاچاق و رسماً به ترانزیت مواد مخدر پاشنه وربکشد و هولناک ترین وچندش آورترین رویه های بازجویی را باب کند و به اسم خدا از تن خدا پوست بکند، سخن گفتن از بلوغ با او کمی بی خردی نیست؟ با من آیا درباب نداشتن بلوغ این دستگاه و رؤسای آن موافق نیستید؟ به نحوه ی بازجویی از همسر سعید امامی دقیق شوید. به نظرشما نمونه ی این جنایت اخلاقی و انسانی را در ابوغریب و گوانتانامو بجوییم؟ یا دررفتارنیروهای خودسر ببینیم؟ من که معتقدم اساساً چیزی به اسم خودسر در این کشور وجود نداشته و ندارد.
ده: معتقدم اختراع واژه ی " نیروهای خودسر" یکی از فریبکارانه ترین اختراعات ما بوده و هست. ما در حالی به قاتلان و مخربان و اوباشان و شعبان بی مخ های مذهبی و بسیجیان زنجیر به دست و قمه به دست اطلاق خودسری کرده ایم که دقیقاً می دانسته ایم آنان ازخود ما فرمان میگرفته و میگیرند. هیچ حرکت مخرب و شنیعی علیه مخالفان و منتقدان صورت نگرفته و نمی گیرد مگراین که فرمانده اش خود ما بوده باشیم. دستور داده ایم بکشید کشته اند، بزنید زده اند، تخریب کنید کرده اند. به فلان پایگاه بسیج و به فلان مأموران گوش به زنگ خود فرمان داده ایم که: یاعلی، کجا؟ فلان جا یک ضد انقلاب و فتنه گر دارد سخنرانی می کند. یا درفلان جا جماعتی ازفتنه گران مجلس دعای کمیل برگزارکرده اند. یا ساعت سه صبح بروید پشت درخانه ی صانعی وکروبی و اول دسته جمعی و با بلندگوی دستی به ناموسشان فحش بدهید و بعد با دیلم بیفتید به جان خانه شان و چیز بدرد بخوری در آن خانه بجای نگذارید. یک طنزبگویم تا شما بخندید: نیروهای خودسر!
یازده: سپاه که سابقه ی مطلوبی داشت، کم کم به اشاره ی خود ما ازحاشیه به متن آمد و برخلاف شاکله ی کلی اش، هم به مواضع اقتصادی ورود کرد هم به مواضع اطلاعاتی و هم سیاسی. سپاه به دستور خود ما بر دار و ندار فرصت ها و دارایی های این کشور دست برد تا آن چهره ی رحمانیِ نظام کامل شود. خنده دار این که مراجع ما "ماهواره" را حرام، و مجلس آن را ممنوع، و نیروهای انتظامی دیش های آن را جمع آوری میکنند، و همزمان برادران ارزشی سپاه در مجاهدتی خستگی ناپذیر به قاچاق که نه، به واردات مرتب و بی وقفه ی انواع رسیور و دیش ماهواره مشغولند. از یخچال و فریزر تا لوازم آرایش تا انواع گوشی تلفن همراه تا انواع وسایل برقی، انواع پارچه، انواع مبل، وخدایا دیگرچه بگویم، انواع داروهای غیراستاندارد و غیر ضروری، و هفت ترقه و فشفشه و ... بگذریم. من مخصوصاً این جمله را ناتمام رها کردم تا شما هرچه به ذهن وزبانتان میرسد در او جای دهید و مطمئن باشید برادران سپاه شبانه روز به حمل و انتقال پیوسته و مجاهدانه ی آنها مشغولند
سپاه که ابتدا درسایه ی معکوس وزارت اطلاعات خانه کرده بود اکنون می رود که این دستگاه رسمی را درسایه ی معکوس خود قراردهد. آشکاراست که پوسته ی پوکی که چندی بعد ازوزارت اطلاعات بجای خواهد ماند بسیار رقت انگیز خواهد بود. شفیره ای که قصابانی چون فلاحیان و مخوفانی چون ری شهری و روح الله حسینیان را در خود پروراند و گلوی منتقدان را به جرم انتقاد صادقانه شان به چاقوی نوچه هایی چون سعید امامی سپرد. بحث ما راجع به چه بود؟ بلوغ؟ داشتن یا نداشتن، مسئله این است.
دوازده: برآمدن روحانیان غیرمتخصص و قرار گرفتن اینان بر سر مسندها، باعث فرار و فروکشیدن جریان نخبگی در کشور شد. کشوربدون نخبه نیز معلوم است به چه سرنوشتی دچارمی شود: محل رشد و برآمدن انگل ها و هفت خط ها و بی عرضه ها و بی خاصیت ها و ظهور کارناوالی ازاختلاس ها و دزدی های آشکارحتی! گفتی بلوغ؟
سیزده: من می گویم: ما آدم های بالغی نیستیم. شاید عده ای بگویند: نخیر هستیم. من می گویم: همه ی دستگاههای رسمی کشور، حتی شخص رهبری ازدزدی های کلان فردی چون محمد رضا رحیمی خبردارند و پرونده های این فرد را تکمیل کرده اند اما کاری به کارش ندارند. چرا؟ به دلیل این که آدم های نابالغ گاه دزدی هایی می کنند که به محکمه رفتن محمد رضا رحیمی احتمالاً آن دزدی هایشان را برملامیکند
چهارده: داستان نیروگاه اتمی بوشهر و سپردن آن به روس ها و اساساً روی بردن ما به سمت انرژی هسته ای نشان از نداشتن بلوغ ما بوده و هست. حالا هرکه می خواهد بگوید نخیر این نشانه ی بلوغ است بگوید. ما قافیه را باخته ایم. نیروگاه بوشهر با آن هیاهوی و پول هایی که از ما به جیب روسها تپانده، قادر به روشن کردن یک لامپ صد وات نیست. عجبا که ما این روزها مرتب در مجامع جهانی درحال باج دادن و کوتاه آمدن هستیم و در داخل اشتلم می کنیم. حکایت آن مردی را یافته ایم که درشهری دیگر کتک خورد و در شهر خود به بام رفت و فریادکشان نفس کش طلبید. مادرش او را ندا درداد که بیا پایین خون بپا می کنی
پانزده: باورکنید من دارم به بسیاری ازاحادیثی که روحانیان و نویسندگان از امامان و پیامبر برای ما نقل می کنند شک می کنم. از کجا معلوم اینها درست باشند؟ که ما مقدرات زندگی و کشورمان را به آرایه های قانونی و احکامی و اخلاقی آنها سپرده ایم. می پرسید چرا؟ می گویم: جلوی چشم میلیون ها انسان فهیم و هوشمند و موشکاف، فردی چون احمدی نژاد داستان هاله ی نور را "ساختگی" مینامد و ازاحدالناسی بویژه ازآیت اللهی که خود شاهد این ماجرا بوده دم برنمی خیزد. حالا شما بگویید من چگونه به حدیثی اعتماد کنم که ازدوردست های تاریخ به این سوی آمده و در این راه دراز با حوادث و امیال هزارهزار سلیقه و فکر و منفعت آمیخته؟ یا همین داستان قسم جلاله ی مرتضوی که بعنوان قاتل فرزندان مردم تحت پیگرد صوری دستگاه قضایی است، برای جناب حداد عادل می خورد و در روز روشن نیز زیر این قسمش می زند و آب ازآب نخبگان رهبری تکان نمی خورد. اینها چیزهای بدیهی و روان و جاری و روزمره ی جامعه ی ماست. راستی چرا مرتضوی که به ناگاه دریک روزبا تلفن مستقیم حجازیِ بیت رهبری برمسند دادستانی می نشیند، امروز ازطرف آقا رانده می شود و احمدی نژاد برای اوآغوش می گشاید؟
شانزده: همین آقای قالیباف که شهردارتهران و رییس جمهورمطلوب وعنقریب جناب مجتبی است و خواب هایی نیزبرای ایشان دیده اند، یک پرونده ازدزدی های احمدی نژاد می زند زیربقلش و با کلی بسم الله وقل هوالله می رود خدمت رهبری و به وی می گوید: آقا جان این پرونده، همه اش ریزبه ریزمدارک دزدی های آقای احمدی نژاد درایامی که شهردارتهران بوده. فکرمی کنید عکس العمل جناب رهبری چه بوده؟ ایشان بجای این که مشتاقانه آن پرونده را بگیرند و بلافاصله آن را به کارشناسان دستگاه قضایی بسپرند وتأکید کنند که حتماً به آن پرونده بعنوان یک گزینه ی دادرسی – ونه یک فعل محرز و قطعی- بنگرند، می فرمایند: آقای قالیباف، این پرونده را بگذارکنار. دولت هم ازخلاف های شما برای من پرونده آورده ومن به آنها گفته ام بگذاریدش کنار
من این ماجرا را نشان ازچه بگیرم؟ نشان ازبلوغ و رشد و روی بردن به عرصه های پسندیدگی؟ چه ایرادی داشت اگر رهبرما، هم پرونده ی دولتی ها را که نشان ازدزدی ها وخطاهای قالیباف دراو بود، هم پرونده ی توی دست قالیباف را که درآن ازدزدی های احمدی نژاد شهرداری تهران را وهم پرونده ی دزدی های احمدی نژاد دراستانداری اردبیل را وهمه وهمه را به کارشناسان مستقل می سپردند وخود خواهان و پیگیرآن می بودند؟ 
یا نباید رهبرما ازخود بپرسند این پرونده ی کوی دانشگاه بالاخره چه شد؟ اگر ازمن بپرسید من می گویم این پرونده هیچگاه به سرانجام نمی رسد؟ چرا؟ به همان دلیل که دراین پرونده سخن ازلباس شخصی ها و نیروهای خودسراست و ما اساساً چیزی به اسم خودسرنداریم. کدام خودسر؟ نشانی اش کجاست؟ پس این پرونده حتماً مغرضانه است وخواسته اند چهره ی عناصردلسوز انقلاب را تخریب کنند
هفده: نحوه ی انتخابات سال هشتادوهشت را – که خودمان مهندسی اش کرده بودیم- به سمتی هدایت فرمودیم که اسم احمدی نژاد ازصندوق ها بیرون بیاید. به این آدم نامتعادل چراغ سبزنشان دادیم که درمناظره ها هرچه می توانی به هاشمی ودیگرانی که ما ازآنها کینه وبغض داریم نثارکن. اعتراض مردم که به نتایج انتخابات بالا گرفت، بجان مردم معترض افتادیم. زدیم و کشتیم و تخریب کردیم. مثل گرگی که به گله ای درافتد. الگوی ما هم دراین زدن و کشتن و پاک کردن ضربتیِ صورت مسئله، نه آموزه های دینی، نه آموزه های قانونی و مدنی، که کشتارمیدان معروف چین بود. میدانی که دریک روز چندین هزاردانشجوی معترض چینی بطرزی فجیع قتل عام شدند وآب ازآب تکان نخورد.
من اوج نابالغی خودمان را درهمین حادثه های بعدازانتخابات سال هشتادوهشت می بینم. که علاوه برفرود رهبری درحد یک منازع سیاسی و جانبداری آشکاروی ازیک کاندیدای نامتعادل، به کشتارو ضرب وشتم وتخریب اموال مردم منجرشد وچهره بسیجی آلوده گشت و زندانهای ما، پهنه ی مخوفی را برای معترضان سیاسی پرداختند. حالا زندانی کردن آقایان موسوی و کروبی بجای خود. که اگر بلوغ می داشتیم و خود را برحق می دانستیم دریک دادگاه علنی پتک حقانیت خود را برسراین کج فکران میکوفتیم و قامت بلوغ خود را برمی افراختیم
هجده: اختراع واژه ی "فتنه" برای معترضان سیاسی، نشانه ی دیگری ازبلوغ نداشته ی ماست. طوری که دراین گردونه مثلاً یک دانشجوی معترض، فتنه گر و حامی فتنه تلقی می شود وباید به زندان وتبعید دچارشود و درهمان گردونه، دزدانی چون احمدی نژاد ومحمد رضا رحیمی وصادق محصولی و قاتلی چون مرتضوی بر صندلی صدارت ومسند مسئولیت بنشینند و دوست و دوستدارنظام تعریف شوند
نوزده: باورکنید من دراین گردونه ای که دراو بلوغی نیست، به کشته شدن دانشمندان هسته ای خودمان توسط اسراییل نیز مشکوکم. این احتمال که اینان توسط دستگاه های اطلاعاتی خودمان کشته شده باشند می تواند گزینه ای برای تحقیق دستگاههای مستقل باشد. من وزارت اطلاعات یا اطلاعات سپاه را به این عمل شنیع متهم نمی کنم اما می گویم: دستگاههایی که نشان داده اند به یک اشاره، آدمهای بیگناه را سرمی برند وبه یک اشاره پلیدترین رفتارهای انسانی را به نمایش می گذارندوبه یک اشاره خانه ی مراجع معترض را برسرشان خراب می کنند و خانقاه دراویش را باخاک یکسان می کنند و احداث مسجدی درتهران را برای اهل سنت نشانه ی فروکاستن فروغ خود می دانند وسربه خصوصی ترین مسائل شخصی مردمان می برند وهیولاگون به بازجوییهای کثیف خو گرفته اند، می توانند این استعداد را نیزداشته باشند که برای برخی مقاصد جانبی تعدادی ازدانشمندان هسته ای خودمان را به قتل برسانند واین قتل ها رابه گردن یک دشمن فرضی بیندازند. کشتن دانشمندان هسته ای، می تواند این فواید رابرای این دستگاه ها داشته باشد
الف: آتشی به تنورخاموش هسته ای ما دراندازدومظلومیت هسته ای ما را به رخ جهانیان بکشد.
ب: درداخل، مردمان معترض وبی تفاوت ومنتقد را معتدل وحتی همراه کند
ج: ازآن "دشمن" همیشگی که درسخنان ماحضوری حتمی دارد، بالاخره یک قامتی برافرازد وخاصیتی ازاو برکشد. که ببینید، این همان دشمنی است که ما مرتب ازاو سخن گفته ومی گوییم.
البته همانگونه که گفتم ازبس ما رسماً وقربةًالی الله ازشخصیت ها ودستگاههای رسمی واسلامی حکومتی دروغ شنیده ایم، این گزینه رانیزمی توانیم درکنار گزینه های دیگری که وزارت اطلاعات مدعی آن است بگذاریم.ایرادی که ندارد؟ دارد؟ گزینه است دیگر
بیست: اطلاعات وسپاهی که با آنهمه ثروت ناشی ازدزدی های تمام نشدنی، به وسایل وابزارکارآدم بی پشتوانه ای چون محمد نوری زاد چشم طمع می دوزند و بعد ازسه سال هنوزکه هنوزاست کامپیوترهای برده شده ی او را پس نمیدهند، معلوم است که بلوغی درکارشان نیست. اینها اگر بلوغ داشتند بلافاصله بعدازخالی کردن حافظه ی کامپیوترها، اصل دستگاه ها را و دوربین های برده شده را به او برمی گرداندند
بیست ویک: نمی دانم ازداستان حمله به "اچ 3" ی عراق تا چه اندازه خبردارید؟ این اچ 3 محلی دورازمرزما بوده دردورترین نقطه ی خاک عراق. صدام برای آنکه هواپیماهایش ازدسترس جنگنده های ما درامان باشند آنها را به نقطه ای دوردرمجاورت مرز اردن می برد ودرآنجا نگهداری می کند. عملیات حمله به اچ 3درحقیقت حمله ی متهورانه ی خلبانان نیروی هوایی ما بوده به این نقطه ی دور
دراین عملیات یک هواپیمای مسافربری بویینگ 707 که متعلق به جمهوری اسلامی ایران بوده با فریب واطلاعات دروغ به فرودگاه لاکارناواین که راه را گم کرده خود را به منطقه مرزی ترکیه وعراق می رساند وبه هواپیماهای جنگی خودمان سوخت می رساند. این عملیات ظاهراً با پیروزی قاطع جنگاوران ایرانی تمام می شود و آوازه ی این حرکت خلاقانه درهمه جا می پیچد. شما همین حالا واژه ی"عملیات حمله به اچ 3" را اگر دراینترنت جستجوکنید به ریزبه ریز همه یاین قضایا دست خواهید یافت
دریک شرایط جنگی، که ناوآمریکایی با قایق های تندروی ایرانی درگیراست، ناگهان می بیند یک هواپیمای مسافربری درست به سمت او میآید. این مسیر، مسیرهمیشگی چراکه درهمان روز پروازهای دیگری نیزبوده اند که به سلامت به راه خود رفته اند. اما این یکی دارد مستقیم به سمت ناو آمریکایی میآید. آمریکایی ها بسیارکودن باشند اگرخاطره ی حمله به اچ 3 وتبانی یک هواپیمای مسافربری ( که تعریفی ویژه و حتمی درمجامع بین المللی دارد) دریک عملیات نظامی رابخاطرنداشته باشند. جای ریسک نبوده است. ازاین ایرانی ها هرکاری برمی آید. ازکجا معلوم این هواپیمای مسافربری به بالای سرناو که رسید یک دنیا مواد منفجره رابرسراو نبارد وآوازه ی درهم کوفتن ناو را به اسم خود ثبت نکند؟ 
من صادقانه ازداستان پناه گرفتن جنگنده های خودی درپس این هواپیمای مسافربری –اگرکه غلط است- پوزش می خواهم. من این خبررا درهمین ایام پس اززندان واززبان چندتن ازشخصیت های برترو فرماندهان نیروی دریایی ارتش خودمان شنیدم. اما می گویم: شما یکی ازفرماندهان سپاه را یا مثلاً همین جناب فیروزآبادی خودمان را به فرماندهی ناو"وینسنس" آمریکا بگمارید و به اونیزبگویید که ایرانیان گاه بلوغشان درحمله به اچ3 ی عراق تا بدانجا برکشیده می شود که تعریف هواپیمای مسافربری را درمیان جهانیان که یک تعریف مشخص وپذیرفته شده است،ناگهان بهم می زنند. و با دروغ به برج دیده بانی یک کشورثالث، ازاعتماد بین المللی برای ضربه زدن به دشمن سود می برند. من اطمینان دارم جناب فیروزآبادی نه یک راکت که همه ی راکت های موجود درناو خود را تقدیم همان هواپیمای مسافربری می کند. چه درآن هواپیمامسافرنباشد چه کل بشریت درآن جا گرفته باشد. من این را ازهمان اوجب واجبات بودن حفظ نظام دریافته ام. ازهمان خصلتی که هرچه ازعلف زارقدرت می چرد سیرنمی شود.
محمد نوری زاد جمعه هشتم اردیبهشت سال نود