۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

ولی میخندید


یه وکیل ، یه وکیل زندانی


انگیزه جلو رفتن رو بیشتر میکنه و باور ها رو قوی تر
 دیروز دادگاه داشت ، دادگاه رسیدگی به ابطال پروانه وکالتش در آستانه سالروز میلادش . دست بند به دست بود ولی می خندید.

بخشی از نامه نسرین ستوده به همسرش :
می‌خواهند دادگاهی برپا کنند تا پروانه‌ی وکالتم را ابطال کنند. البته پروانه‌ی وکالتی دارم که سعی کرده بودم ضمیمه‌ی شرافتم باشد. اگر روزی پروانه‌ی وکالت را حکومتی از من بگیرد، شرافتم را که با هیچ حکمی نمی‌تواند بگیرد. همان مرا بس.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

مراسم ختم ناصر حجازی (عکس)


مسجد جامع شهرک غرب - جمعه 6 خرداد - ساعت 11 (عکس ها یک ساعت جلوتر رو نشون )

جمعیت زیاد بود ،همه بودند.
لباس شخصی ،نیروی انتظامی و گارد ویژه هم که بله ، فراوان ،همه اینا برای یه مراسم ختم .
برای یه گلبرگ مغرور که تن به ذلت و خواری نداد.
l




۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

مراسم خداحافظی از ناصر حجازی (عکس)


بیمارستان کسری ساعت 7 ( عکس های موبایل به اشتباه یک ساعت جلوتر رو نشون میده)

قرار بود تشییع پیکر حجازی از اینجا شروع بشه که اینچنین نشد ولی مردم اومدند و مراسم خودشونو گرفتند
جمعیت چیزی حدود 1000 تا 2000 نفر بودند.
ساعت 8 مردم شعارگویان خیابان الوند رو به سمت میدان آرژانتین رفتند و با اتوبوس به سمت ورزشگاه آزادی رفتند. (موبایلم یک ساعت جلو بود)
بهترین توصیف ناصر حجازی از زبان خودش:
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی /  ولی با ذلت و خواری پی شبنم نمی گردم



۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

دوست دارم به مزاری بروم (مهدی خزعلی )


به مزار یاران

زنده هایی در قبر
بروم در زندان
گل بچینم آنجا
دزدکی و پنهان
بدهم گلها را
به همه فرزندان
یا که این ریحان ها
ببرم بر مردان
بهترین هدیه روز مادر
دیدن فرزندان
بهترین شادی زن
در کنار مردان
هدیه شیر زن زندانی
نبود جز سند آزادی

مهدی خزعلی

خرداد دیروز اومد


2 سال گذشت از سبز شدن امید در ذهن و باورمون ، از به رسمیت شناختن اختلاف سلیقه هامون ، از با هم لبخند زدنمون ، از اهمیت دادن به رویداد های دور و برمون ، از پیدا کردن دوستای جدید ، دوستی که امضاش   "همراه کوچک" بود ، دوستایی که با دربند شدن شناختیمشون آریا ،شیوا ،مجید ،بهاره ... دوستایی که با رفتنشون شناختیمشون سهراب، ندا ،اشکان ،ترانه ، امیر ، فاطمه ، کیانوش ...
از دونستن اینکه آگاهی می تونه نخستین گامهامون باشه، اینکه این راهو زندگی کنیم برای یه روز خوب



هر کاری کردم...


هر کاری کردم نتونستم این آهنگ ها رو نذارم تو یه روز خوب.


هر دوتاشو از فیسبوک سیروان گرفتم.
من عاشقت شدم
ترانه : زهرا عاملی ، ملودی : مهدی یراحی ، تنظیم : سیروان خسروی
بارون پاییزی
لینک غیر مستقیم
ترانه : امیر ارجینی ، ملودی : شهاب رمضان و سیروان خسروی ، تنظیم : سیروان خسروی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

دلتنگی


کاری از سیروان خسروی


یه وقتایی چه خوشحالی      یه وقتایی دلت تنگه
یکی حرفاتو میفهمه            یکی انگار  از سنگه
چه آسون بهترین میشی      چه آسونتر یه بیهوده
چرا سردرگمی امروز            تا بوده همین بوده
واسه دلتنگی های تو یکی با گریه بیداره
یکی چشماشو میبنده میره و تنهات میذاره
با این که خسته ای شاید از این دنیای پر از سختی
یه احساسی بهت میگه چه بی اندازه خوشبختی
دانلود آهنگ
یادآوری : این کار آهنگ مربوط به یه سریاله ،کار علی توسلی که مربوط به پست قبلی بود هم گویا  با رضایت خودش پخش شده .
و منتظر آلبوم سوم سیروان و آلبوم اول علی توسلی هستم و حتما اونها رو خریداری می کنم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

once


چند روز پیش فیلم once رو دیدم محصول 2006. ساده و قشنگ بود. فیلمی درباره موسیقی با آهنگ های بکر و مخصوص خودش.
سال 2006 یکی از آهنگاش اسکار بهترین آهنگ ارجینال رو گرفت. آهنگ Falling Slowly .
متن آهنگ و همین طور دانلود این آهنگ هم به صورت صوتی و هم تصویری:
Falling slowly صوتی (تنظیمی متفاوت با آهنگ فیلم) : دانلود 5.4MB
Falling slowly تصویری با دو کیفیت :
                             دانلود  11.3MB
                             دانلود  22.6MB

                                                                                                                             
Falling slowly
I don't know you
But I want you
All the more for that
Words fall through me
And always fool me
And I can't react
And games that never amount
To more than they're meant
Will play themselves out

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You've made it now

Falling slowly, eyes that know me
And I can't go back
Moods that take me and erase me
And I'm painted black
You have suffered enough
And warred with yourself
It's time that you won

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You've made it now

Take this sinking boat and point it home
We've still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You've made it now
Falling slowly sing your melody
I'll sing along

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

یه روز حالم خوب میشه


                                                مدارا کن تمامه خستگیمو .. مدارا کن بری مغلوب میشم

بدم باید بدی هامو ببخشی .. مدارا کن دوباره خوب میشم
تو این روزای تکراری هنوزم .. خیالت فرصت دیوونگیمه
تو می تونی منو از نو بسازی .. تو که فکرت تمامه زندگیمه
میخوام فردای دنیاتو ببینم .. منو دعوت کن از حالا به فردات
تو در آرامش من دست داری .. آخه دنیامو می چرخونه دستات
تو که فکر و خیاله زندگیمی .. یه فکری کن برای حال فردام
برای من که تا وقتی تو هستی .. تمامه زندگیمو از تو می خوام
گرفتار یه احساس غریبم .. یه حسی که نه کابوسه نه رویا
کمک کن با تو پیداشم دوباره .. کمک کن با تو برگردم به دنیا
میخوام فردای دنیاتو ببینم .. منو دعوت کن از حالا به فردات
تو در آرامش من دست داری .. آخه دنیامو می چرخونه دستات
داشتم مجله چلچراغ رو ورق میزدم...
از 9 سالگی ویولن میزده، گیتارو خودش به صورت تجربی یادگرفته. دو سه سالی میشه که به قول خودش یکهویی خواننده شده. الانم پیگیر کارهای آلبومشه. این ترانه هم  قراره تو اولین آلبومش باشه. از اون آدم های پر انرژی و اهل بگو بخنده. فقط یه مورد غیرمعمولی تو پرونده زندگیش هست که به گفته خودش جاش ته فهرسته.........تومور معده.
یک سال و نیم میشه که اینو فهمیده. میگه سعیشو میکنه تو کارش تاثیر نذاره و موسیقی هم نقش مهمی داشته. این ترانه هم کار روزبه بمانیه که در وصف حالش گفته. خودش میگه یه جورایی مخاطب ترانه آزاده ولی خودش منظورش خدا بوده. سر ضبط این کار هم حال خرابی داشته به خاطر بیماریش. میگه  مطمئنم میتونم زندگی رو خوب ادامه بدم یا این که یه روز حالم خوب میشه.
از اینجا میشه این کار علی توسلی رو شنید.

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

پارسی یا فارسی


یه چند وقتیه کمی بیشتر دقت میکنم و بیشتر فکر میکنم به حرف زدن هامون. طرز نگارش روزنامه ها٬ زبان رسمی صدا و سیما ٬ کتاب ها ی مدرسه .

میبینم خیلی جاها برابر پارسی کلمه رو داریم کلمه هایی که خیلی هم با گوش بیگانه نیستن ولی بازم عربیشو به کار میبریم. یه جورایی ناخودآگاه هم استفاده میکنیم. الان تو همین چند خطی که نوشتم دوباره نگاه میکنم میبینم یه واژه هایی هست که میشه برابر پارسیشو استفاده کرد.
مثلا همین کلمه فارسی. اگه یه سری به کتاب های تاریخی بزنیم واژه ای به نام "فارسی" پیدا نمیکنیم و درستش هست "پارسی"٬ ولی چون عرب ها "پ" ندارن ما هم داریم با اونا همدردی میکنیم و میگیم "فارسی". 
واژه اي که باعث شد اين مطلبو (کمي گشتم به جاي مطلب برابر پارسشو پیدا کنم ولي پيدا نکردم  شاید بیشتر بگردم پیدا کنم) بنویسم کلمه  "سیاحت" بود. چرا به جاش از "گردش یا گردشگری" استفاده نکنیم. وقتی برابر پارسیشو داریم و برابرش هم به گوش آشناست.
 موقع حرف زدن هم اگه یه خورده بیشتر فکر کنیم برای بیشتر کلمه هاي  عربیي که برابر پارسیشو داریم و این برابر پارسیش به گوش هم آشنا باشه مطمئنا (پارسیش چی میشه؟) معادلی (برابری) براش پیدا میکنیم. درسته بعضی از کلمه ها هست که خیلی سخته استفاده ازش ولی خیلیای دیگه هم هست که میشه ازشون استفاده کرد.
برای نمونه :
سخنران به جای خطیب
سرانجام به جای عاقبت
زندان به جای حبس
آسیب به جای صدمه
مرز به جای حد
ویژه به جای مخصوص
بخشش به جای عفو
داستان به جای قصه و ......
کلمه های کشور های دیگه هم هستن ولی زبان عربی خیلی بی رحمانه تر داره زبان مارو ازمون میگیره و کاری میکنه که فراموشش کنیم.
بیاید از همین بکار گیری پارسی به جای فارسی شروع کنیم و تو حرف زدنامون و نوشتنامون یه کم بیشتر فکر کنیم و ببینیم میشه پارسی تر صحبت کنیم.
چند تا سایت هم اینجا معرفی میکنم شاید برای پیدا کردن واژه های پارسی کمک کنه:
1-       یه فایل pdf  به اسم پارسی را پاس بداریم. برای دانلود .روی کلمه دانلود کلیک کنید.
2-       یه صفحه تو Wikipedia  به نام فرهنگ واژه های بیگانه و برابر پارسی آن
اینجا کلیک کنید .
3-        وبلاگ آریا ادیب
4-       و یه صفحه فیسبوک به اسم برابر پارسی واژه های بیگانه. که تو این صفحه میتونید برابر پارسی کلماتو بپرسید.
بیاید یه کمی به خودمون سختی بدیم یه کم روش بیشتر فکر کنیم تا طوری نشه که چندین سال بعد چیزی از زبون مادریمون دیگه باقی نمونه .

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

دربند


جمعه با چند تا از بچه های دانشگاه رفته بودم کوه ،طرفای دربند.

همش به یاد اوضاع فعلی و یه شخصی می افتادم ،فرخی یزدی.
2-3 سال پیش یه تحقیق زبان فارسی داشتم و فرخی موضوع تحقیقم بود. فرد جالب و قابل ستایشی شناختمش .روزنامه نگار،ادیب،سیاست مدار،نماینده مجلس،.. کلا کسی که آروم و قرار نداشت و برای مبارزه با استبداد و رسیدن به چیزی که هیچ موقع بهش نرسید تمام زندگیشو گذاشت،تمامشو. هر موقع وقت کنم تحقیقمو میزارم تو "یه روز خوب".
واسه این یادش بودم:
زمانی که مسکو بود وزیر کابینه وقت از طرف شاه  بهش اطمینان داد که اگه به ایران برگرده مشکلی براش پیش نمیاد. فرخی هم فریب خورد و برگشت.
وقتی به تهران برگشت به دربند شمیران نقل مکان کرد و همیشه تحت نظر بود. به همین خاطر این شعر رو گفت:
ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ما           تا که آزادی بود دربند دربندیم ما
خوار و زار و بی کس و بی خانمان و دربدر       با وجود این همه غم شاد و خرسندیم ما


۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

دفترچه روزانه


ای کاش همه اونایی که برا آدم مهمن یه وبلاگ داشتن


یه دفترچه روزانه که توش بفهمی طرف به چی فکر میکنه
دغدغش چیه کی شاده کی غمگین
چرا غمگینه چرا تو فکره
از چیز ها یی که دوست دارن بنویسن
از رویاها آرزوها
یا مثلا توش  یه هدفی رو دنبال کنن
یه هدفی که نتیجش برای همه قابل استفاده باشه

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

آيا ارزشش را داشت ؟


لازم است گاهي از خانه بيرون بيايي و خوب فکر کني ببيني باز هم مي‌خواهي به آن خانه برگردي يا نه؟ لازم است گاهي از مسجد، کليسا بيرون بيايي و ببيني پشت سر اعتقادت چه ميبيني ترس يا حقيقت ؟ لازم است گاهي از ساختمان اداره بيرون بيايي، فکر کني که چه‌قدر شبيه آرزوهاي نوجوانيت است؟ لازم است گاهي درختي، گلي را آب بدهي، حيواني را نوازش کني، غذا بدهي ببيني هنوز از طبيعت چيزي در وجودت هست يا نه؟ لازم است گاهي پاي کامپيوترت نباشي، گوگل و ايميل و فلان را بي‌خيال شوي، با خانواده ات دور هم بنشينيد ، يا گوش به درد دل رفيقت بدهي و ببيني زندگي فقط همين آهن‌پاره‌ي برقي است يا نه؟ لازم است گاهي بخشي از حقوقت را بدهي به يک انسان محتاج تا ببيني در تقسيم عشق در نهايت تو برنده اي يا بازنده؟ و بالاخره لازمست گاهي از خود بيرون آمده و از فاصله اي دورتر به خودت بنگري و از خود بپرسي که سالها سپري شد تا آن شوم که اکنون هستم آيا ارزشش را داشت ؟

وصیت من


روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.

در چنين روزي، تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد. بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم . بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند كه به حيات خود ادامه دهند.
چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب ، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشم هاي يك زن نديده است. قلبم را به كسي هديه بدهيد كه ازقلب جز خاطره ي دردهايي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند وكمكش كنيد تا زنده بماند ونوه هايش را ببيند. كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند. استخوان هايم، عضلاتم، تك تك سلول هايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي يك كودك فلج پيوند بزنيد.
هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلول هايم را اگر لازم شد، برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا به كمك آنها پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند ودخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه را كه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد، تا گلها بشكفنداگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شيطان و روحم را به خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد، يا به كسي كه نيازمند شماست، كلام محبت آميزي بگوييد. اگر آنچه را كه گفتم برايم انجام دهيد، هميشه زنده خواهم ماند.
رابرت. ن . تست

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

رفتن،موندن....


امروز برای چندمین بار جدایی نادر از سیمین رو دیدم.


رفتن،موندن،خندیدن،گریه کردن،خانواده،بچه،بیکاری،اعتقاد،حرام،دروغ،زندگی،معلم،پدر،مادر،دادگاه،قاضی
،پرستاری،بیمارستان،پشتوانه،ساسانیان،زبان،مردم عادی،ترس،افسردگی،قضاوت،زندان،کار،سروان،
اقامت،6ماه،40روز،موقعیت،حق،پارازیت،روزنامه،آلزایمر،دادخواست،طلاق،14سال،برگشتن،شک،پرسش،
قسم،کتاب،بازداشت،وثیقه،تقلب،راست،دکتر،خبر داشتن،مدرسه،درس،امتحان،تصمیم،اکسیژن....خدا

استقلال


نمی خواستم تو این وبلاگ زیاد از خود خودم بگم. ولی باید حرفمو یا احساسمو یه کمی یه جوری یه جایی می نوشتم یا میگفتم.

الان احساس یه آدم منجمد رو دارم ، یه آدم فریز شده . یه کسی که تا چند دقیقه همه چی دور سرش میگرده یا خودش داره دور همه چی میچرخه.  قبلا یه تعریف دیگه ای داشتم از استقلال ،مستقل بودن. استقلال مالی ،استقلال شغلی ،استقلال فکری  و هر نوع دیگه ای از استقلال. به استقلال زیاد یا نهایت استقلال زیاد فکر نکرده بودم.
تا حالا این طور فکر میکردم که  همیشه زیاد از حد بودن هرچیز میتونه مشکل زا باشه یا مسئله زا. زیاد از حد بودن اعتماد به نفس ،زیاد از حد بودن وابسته بودن به هر چیزی ،زیاد از حد بودن پر کاری، پرخوری ،کم کاری ،کم خوری،زیاد از حد بودن خنده ، گریه ،غم ،شادی،و.... . ولی زیاد به اسقلال و نهایت استقلال فکر نکرده بودم.
همیشه این طور فکر میکردم این مستقل بودن خوبه و لازم ،با اینکه خودم اول راهش هستم ،ولی درباره نهایت مستقل بودن هیچ حسی نداشتم.
به نظرم موردی استقلال داشتن اون هم در حد نسبتا  زیاد شاید زیاد بد نباشه ولی یکم درباره داشتن نهایت استقلال تو همه زمینه ها که اسمشو میذارم استقلال  ترسناک شک دارم. این طور فکر میکنم فردی که این خصوصیت رو داره ترسناک میشه  چون میتونه هر لحظه از هر چیز یا هر کسی دل بکنه  و راهه خودش رو بره.
نمیدونم تا چه حد دارم درست فکر میکنم و منطقی ولی هنوز تو حالت منجمد و یخ زده هستم و تا یخم آب نشه ...............

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

اولین پویانمایی(انیمیشن) جهان در شهر سوخته در سیستان و بلوچستان





این جام سفالی که دارای 5 تصویر هست در یک شهر سوخته در سیستان و بلوچستان پیدا شده و قدمتش به سه هزار سال پیش از میلاد مسیح برمیگرده.
احتمالا این شهر سوخته ارتباط نزدیکی با تمدن جیرفت داره. تمدن جیرفت رو میتوان اولین تمدن جهان دونست که در استان کرمان قرار داشته و نزدیک شهر جیرفت بوده و دلیل اون رو هم میتوان نوشته روی کتیبه های آجری دونست که در اون به داستان کشمکش میان پادشاه سومر و فرمانروای سرزمینی ثروتمندی به نام ارت  اشاره شده بود و با بررسی دقیق تر این کتیبه ها  معلوم شد که شهر افسانه ای و گمشده ارت که در شرق ایران قرار داشته به احتما زیاد همان شهر جیرفت است.
این جام پنج تصویر پیاپی از یک بز را نشان میدهد که با چرخاندن جام نقاشی متحرکی ایجاد میشود که بز با دو پرش بر بالای درختی میجهد و از برگ آن تغذیه میکند.
این جام در موزه ایران باستان نهران نگهداری میشه و پیشنهاد میکنیم یه سری به این موزه بزنید و کتیبه استوانه ای کورش بزرگ که به اولین منشور حقوق بشر معروف هست و یه چند وقتیه تو ایرانه رو حتما ببینید.


۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

سیب و باغچه همسایه


شعر اول از حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
پاسخ فروغ فرخزاد:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
یه شاعر جوون بعد از سالها به این دو تا شاعر جواب داده:
 دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!