۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

سوگند


این نامه را برایت، از پشت میله های سرد

با رنگ سبز جان نوشتم، تا روید خنده ها ز درد
چون روز دیگر آید، خاکم جان سبزه هاست
خورشید جاودان آزادی، نور آسمان ماست 
سوگند به خون همرهانم، سوگند به اشک مادران
 هر گز به تیغشان نمیرد، فریاد جاودان ما
دلتنگ با تو بودن، با ناله های شب غریب
تنها گناهمان سکوت سبزی بود، در جواب کین
جسم و جان بی پناهم، آماج تیر کافران
آرام و سربلندم و می بالم، بر انتخابمان
سوگند به این ستاره باران، سوگند به شور عاشقان
 از راه رفته برنگردم، تا روز کوچ جاودان

سوگند به خون همرهانم، سوگند به اشک مادران
هر گز به تیغشان نمیرد، فریاد جاودان ما
دانلود آهنگ سوگند

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

یاد دیروز افتادم


این مطلبو خوندم، یاد دیروز افتادم، نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم. 

بیشتر افسوس میخورم.
فردریک کبیر ،که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد ،معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست.
او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند.
فردریک آن را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ،ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند .آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”.
یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است”.
فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

به اندازه فیلم تاثیرگذار


الان پشت صحنه فیلم جدایی نادر از سیمین رو دیدم. به اندازه فیلم تاثیرگذار بود و پر احساس. 


پیشنهاد میشود اساسی. مطمئنا فرهادی رو باید مبتکر سبک جدیدی در فیلم سازی دونست.

خیلی بیشتر از کمی


حس و حالم خیلی عوض شد حتی به خاطر این پشت صحنه. کمی به هم ریختم. کمی تو فکر رفتم. کمی به فکرش رفتم. خیلی بیشتر از کمی. کمی بیشتر از دیروز و پریروز. کمی به یاد خاطرات. کمی به یاد حرف های نگفته. 

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

همه چی آرومه...


- نمایندگان اتحادیه اروپا با تحریم نفت ایران موافقت کردند

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

طاقت بیار


اولین بار این آهنگو روی یک کلیپ دیدم درباره دانشجویان زندانی. وصف حال این روزای ماست.

مخاطبش کسایی هستند که کمی امید تو زندگیشون کمرنگ شده. یک نفر برای من مخاطبش بوده و هست. و این روزا گاهی اوقات خودم.

طاقت بیار طاقت بیار ، تو سردیه شبای تار
طاقت بیار و قلبتو ، بدست تنهایی نده
فانوس چشماتو ببخش ، به این شبای غم زده
روزای خوب جا نذار ، تو سختیای روزگار
به خاطر منم شده ، طاقت بیار طاقت بیار

طاقت بیار طاقت بیار ، تو این روزای انتظار
طاقت بیار طاقت بیار ، تو سردیه شبای تار

زمزمه رسیدنت ، پشت سکوت جاده ها
چند تا قدم مونده فقط ، به خاطر خدا بیا
خسته ای کوله بارتو ، رو شونه های من بذار
راه زیادی اومدیم ، طاقت بار طاقت بیار
نگو شکستی نگو بریدی ، منم مثل تو دلم گرفته
باید بمونی طاقت بیاری ، تو روزگاری که غم گرفته

برای دانلود این آهنگ اینجا کلیک کنید.
آلبوم : خاطرات گمشده – خواننده و آهنگساز : فریدون آسرایی - ترانه سرا : حسین غیاثی - تنظیم کننده : پاشا یثربی
اگر از آهنگ خوشتون اومد لطفا آلبوم رو خریداری فرمایید.

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

تبریک به اصغر فرهادی


تبریک به اصغر فرهادی که از مردمش گفت موقع جایزه گرفتن.


سپاس ازش که تو این روزهایی که به سختی میشه خبری خوب و خوش پیدا کرد خبرهایی خوش برایمون ساخت.
و ممنون ازش که اسم کشورمون رو تو این روزهایی که خبری جز دروغ و جنگ و فساد ازش به بیرون مخابره نمیشه، طور دیگری نشان داد و از مردم دوستدار صلحش گفت.
از اینجا میشه تک آهنگ ساده و زیبای این فیلم رو دانلود کرد.

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

خدای کاغدی


جایی که تمام واژه ها هیس شود

سجاده ترانه خوان ابلیس شود
باید که تمام لحظه ها را بارید
شاید که خدای کاغذی خیس شود...
(خسرو ع)

۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

این روزا همه نامه مینویسن، منم یه بار مینویسم


من یه جوون بیست و چند ساله ام .این نامه کوتاه رو از کسی در نظر بگیرید که از زمان کودکیش داره میگه.


بیشترین چیزی که تو تلویزیون و روزنامه ها از جناب عالی تو ذهنم هست فردی بود که دستشو میاورد جلو تا دیگران اون رو ببوسند ،یا کسی که همیشه صندلی بزرگی داشت برای نشستن و دیگرانی که (حتی مسن تر) باید روی زمین مینشستن و حلقه میزدن جلوش ،و یا شخصی که القابی که براش استفاده میکردن از اسم خودش بیشتر بود.
و همین سه مورد ساده کافی بود من 7-8 ساله از جناب عالی ذهنیت خوبی نداشته باشم. یا به نوعی بدم بیاد.
همین

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

دلتنگ - محسن چاوشی


وقتی شنیدمش ، نمی دونم چند بار شد که پشت سر هم تکرارش کردم شاید 15- 20 دفعه،

انگار شعرشو خودم گفتم...
قلبم به تو محتاجه ، چشمم به تو وابستست
این پنجره بی چشمات ، از پلک زدن خستست
دلتنگیه گنجشکا ، آواز خیابونا
دیدن چی گذشت امروز، بین من و بارونا
دلتنگ یعنی من ، یعنی تو رو خواستن
دلتنگ یعنی تو ، تنهای تنهایی
دلتنگ یعنی تو ، پیشم نمی مونی
اما نمی دونی ،هر لحظه اینجایی
الونک خوشبختی ، این کفتر بغ کرده
دلتنگ تر از هر روز ، دنبال تو می گرده
انگار کسی امروز ، جز من تو خیابون نیست
انگار که این بارون ، بغض منه بارونیست
دلتنگ یعنی تو ، یعنی کنارم باش
هم بی قرارم کن ، هم بی قرارم باش
دلتنگ یعنی من ، یعنی تو رو خواستن
دلتنگ یعنی تو ، دلتنگ یعنی من

آهنگ و تنظیم : محسن چاوشی
ترانه : حسین صفا

منتظر آلبوم جدیدش هستم تا بخرمش.
شما هم میتونید این آهنگ رو از اینجا بشنوید :
دانلود از لینک مستقیم 
دانلود از لینک غیر مستقیم 

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

روی ماه خدا


نمی دونم چمه. آخر هفته امتحان میان ترم دارم و حتی به خاطر مهمی این امتحان کلاس فوق برنامه امروزمون کنسل شد.

دیروز از 9 صبح تا 7 شب تقریبا یک ضرب کلاس داشتم. خونه که رسیدم خیلی خسته بودم. یک ساعتی تو انترنت چرخ زدم و اتفاق های که امروز و دیروز افتاده بود تو دنیا رو یه مروری کردم و آخر هم نامه 12 رو خوندنم و خوابیدم.
برنامه امروزم هم بیشتر حول همون میانترم قرار بود بگذره. ولی از صبح که از خواب بلند شدم همون خستگی دیروز تو تنم بود. دست و دلم به درس نمیرفت. دیشب هم با همون حس و حال خوابم برد. یکی دو ماهی میشه دیگه صدای زنگ اس ام اس گوشیم منو خوشحال و هیجان زده نمیکنه. یه مدتی میشه از بعد از نماز صبح دیگه خوابم نمی بره.
تو فکرم بود برم کتابخونه . ولی فقط تو فکرم بود. همین که دوباره رفتم زیر پتو دوباره پلکام سنگین شد.
چشمم به یه کتابی افتاد که فکر کنم دوبار خونده بودمش. گرفتمش دستم همین جوری ورقش زدم و اتفاقی جمله هایش رو خوندم. یه خورده اون حس و حال هایی که مستور ، نویسنده کتاب شرحشون داده بود برام یادآوری شد از دفعه های قبلی که خونده بودمش.
برگشتم از اول کتاب شروع کردم به خوندن. یادمه مادرم میخواست این کتابو به یکی قرض بده. شاید این باعث شده بود که از اولش دوباره بخونمش. داستان درباره یه دانشجوی دکتری هست که داره روی پایان نامش کار میکنه و 3 ماه هم بیشتر براش بیشتر وقت نداره.
نمی دونم چرا جزییات یادم نمیاد. اسم این شخصیت اول داستان یادم نمیاد شایدم اصلا تو کتاب نیومده.
آهان الان که کتاب رو ورق زدم فهمیدم. یونس . داستان با این شروع میشه که یونس میره استقبال دوستش که از آمریکا که برای مدتی برگشته. مهرداد. دوست دوران دانشجویی بودن تو رشته فلسفه که وسطای این دوره مهرداد ترک تحصیل میکنه میزاره میره خارج. اونجا هم با جولیا ازدواج میکنه.
من خیلی از این روش نویسنده که دو تا اتفاق رو با هم جلو میبره خوشم میاد. مثلا همین که یونس داره با مهرداد صحبت میکنه تو لابه لای صحبتاشون به داستانی که تو رادیو داره پخش میشه یا  به اتفاق های میز کناری این دو تو کافی شاپ که دختر و پسری دارن با هم حرف میزنن به ترتیب اشاره میکنه.
مهرداد یه خورده تو هم بود و مثل سابق نبود ولی خیلی از بودن با دوست سابقش احساس خوبی داشت.
تو  داستان مدام شخص اول داستان میگه : خدا هست؟
موضوع پایان نامه یونس درباره دلالیل خودکشی یه فیزیکدان معروفه به همرا تحلیل های جامعه شناسی و این چیزها. نامزد یونس، سایه هم داره رو پایان نامه فوق لیسانش با موضوع مکالمات خدا با موسی کار میکنه. مدام هم سوال هایی رو درباره پایان نامش با یونس درمیون میذاره و نظر اونو میخواد.
بابای سایه گفته تا یونس مدرک دکتراشو نگیره اونا نمیتونن با هم ازدواج کنن.
یه دوستی داره یونس به اسم علیرضا. با تعریفای تو داستان فرد منطقی و همه چیز دونی به نظر میاد. حتی یونس گفته سوال های سایه رو از اون هم میپرسه تا نظرشو بدونه.
تم اصلی داستان به پی گیری دلالیل خودکشی دکتر پارسا ، سوال های سایه درباره خدا و موسی ،شک و تردید هایی که یونس درباره خدا داره، زندگی مهرداد که همسرش جولیا سرطان داره و اومده تا مادرش  رو ببره آمریکا پیش دخترش جووان، تردیدهای جولیا درباره سرمنشا خود و .. می پردازه.
چند بار تلفنی مشکوکی به یونس تو دفترش میشه و دختری با صدای گرفته اینگلسی فارسی یه سری جملات به ظاهر پرت و نا مفهوم میگه و قطع میکنه.
دکتر پارسا آدمی بود منظم، مقرارتی ، مجرد ، استادی سخت گیر و به قول مادرش عاشق علم و همه چیز رو از منظر علم و دلایل علمی میدید. سعی داشت انسان رو به صورت ریاضی تعریف کنه.
تو داستان به تغییر فکری یونس تو 9 سال اشاره میشه و سایه میگه قبلا اون بوده که براس الهام بخش بوده و باعث قوی شدن ایمانش میشده ولی الان خیلی عوض شده و اون همه یقین تو وجود یونس به تردید و شک تبدیل شدن.
"ای پسر عمران! هر گاه بنده ای مرا بخواند، آنچنان گوش می سپرم  که گویی بنده ای جز او ندارم. اما شگفتا که بنده ام همه را چنان میخواندکه گویی همه خدای اویند جز من."
صحبت ها و کلنجارهای یونس با علیرضا درباره خدا.
این روزا حال یکی از فامیلهای نه خیلی دور نه خیلی نزدیک خوب نیست. خیلی مسنه. و بیشتر که نه ولی بعضی از حرف های ردوبدلی رو در بر میگیره. و عجیب که نسبتش هم با کلمه دایی شروع میشه . این کلمه دایی داستان داره.
زمان داستان تو زمستونه و حس وحال سردی هوا رو میشه از تو داستان حس کرد.
مدتیه از سایه خبر نداره، بعد از اون بحثی که درباره شکها و تردیدهاش باهاش داشت.
تو اخبار شنیدم والیبال ایران مصر رو هم زده. این روزا خبرهای خوب بیشتر حول همین والیباله. سه تیم اول مستقیم میرن المپیک لندن و الان ایران چهارمه.
" پرویز فکر نمی کند. پرویز شاد است. پرویز راحت است" این تو فکر یونس بود وقتی یکی از هم کلاسیهای قدیمی خوشگذرون رو پشت چراغ قرمز دید.
یونس و مهرداد و علیرضا قرا میذارن که همدیگه رو تو یه رستوران ببینن. باید دیدار جالبی باشه .دوستای قدیمی، خاطرات قدیمی، سوالهای جدید، پاسخ های جدید.
خیلی وقته میخوام به پروژه امتحانیم برسم ، نمیشه،  فکر کنم بیشتر از اینکه وقتم پر باشه ذهنم پره.
" مثله همیشه داشتم رو ماشین کار میکردمو مسافر جابجا میکردم، آخر شب بود و داشتم برمیگشتم خونه که یه خانمی رو سوار کردم ولی با ترس و لرز . اومد جلو نشست. بعد از مدتی سکوت شروع کرد به شکایت از زمینو زمونه و از شوهرشو .... برام معلوم شد که چیکارس و اون وقت شب دنبال چیه . حرف خدا پیش اومد که زد زیر خنده و شروع کرد به پرت و پلا گفتن و... منم تمام درآمد اون روزم رو دادم بهش و گفتم اینو فرض کنم خدا از بالا برای تو فرستاده. گفت از طرف من روی ماه خداوند رو ببوس و پیاده شد رفت". اینارو کسی داشت تعریف میکرد که با علیرضا بود تو رستوران.
چند روز پیش تو چلچراغ خوندم که وبلاگ یکی از اهالی این مجله رو که تو بلاگفا هم بوده بدون هیچ اخطاری مسدود کردن و وبلاگش به کلی با تمام اطلاعاتش پریده. با این که اون وبلاگ اگه اشتباه نکنم بیشتر فرهنگی و مربوط به طنز بوده و اصلا به سیاست و مسائل اجتماعی کاری نداشته. بدون حتی یک اخطار. اینو که شنیدم اسباب کشی از بلاگفا کمکی اومد تو ذهنم.
صحبت های علیرضا تو رستوران توجه همه رو یعنی مهرداد و یونس رو بهش جلب کرده بود و در اصل تو همین یه جمله خلاصه میشد. خدا برای هر کس به اندازه ایمانش به خدا وجود داره.
یونس برای پیگیری وضعیت دکتر پارسا با همه دانشجویانش به جز دو دختر صحبت کرده بود. یکیشون اصفهان بود و یکیشون تو مرخصی.
نویسنده خیلی خوب به جزییات به ظاهر بی اهمیت می پردازه. جزییاتی که حوصله آدم رو سر نمی بره.
تو سفر به اصفهان و ملاقات با بود که یونس به یک حس و حال روز های پایانی دکتر پارسا بیشتر نزدیک شد و بیشتر ازش فهمید. و اون درباره اون دختری بود که مرخصی گرفته بود. دکتر پارسا عاشق شده بود!
انگار این روزها اگر خبری از سوریه و کشته شدن مردمش و تظاهرات تو شهرهاش نشنوم میگم یه خبری کمه یا هنوز گفته نشده.
تو سراسر داستان غرها و شکایت های یونس رو می شنویم که میگه زندگیش و ازدواجشو و همه چیزش به یک مرده وابسته شده و طبیعتا وقتی این خبر جدید رو درباره دکتر پارسا می شنوه فکر میکنه به کشف بزرگی رسیده و به حل معما نزدیک تر و با هیجان بیشتری جلو میره.
این روزها پستی و بلندی زیاد داشته. یه روز خوب خوب یه روز بد بد. بیشتر روز ها هم بی اثر.
یونس با سایه تلفنی صحبت میکنه و از کشفش مهمش میگه و این که همه چی داره تموم میشه و به سایه میگه چقدر دوستش داره. سایه هم این رو میگه ولی نگرانی خودش رو هم نمیتونه پنهان کنه و میگه اگه از تو زندگیت خدا رو حذف کنی برای من با یک مرده فرقی نداره. میگه خداوند به موسی گفت از دو موقعیت خنده ام میگیرد: وقتی من بخواهم کاری انجام بشه و تلاش بیهوده دیگران رو می بینم تا جلو انجام اون کار رو بگیرند و وقتی من نخوام کاری انجام بشه و جماعتی رو می بینم که برای انجام اون به آب و آتش می زنند.
یونس بعد از این مکالمه و خشمگین شدن تلفن رو میکوبه و قطع میکنه. تو فکر حرف های رد و بدل شده بود که تلفن زنگ میزنه.
هنوز نرفتم سر خوندن درسهام. تمرین هم زیاد دارم برای حل کردن.
همون کسی که چند بار ناشناس زنگ زده بود گفت :خیلی سعی کرد همه چیز رو بفهمه اما نتونست. به کمک فیزیک، ریاضی و حتی فلسفه. اما نتونست این یک قضیه رو بفهمه و شرایطی که توش بود. به جای این که به سوال ها پاسخ بده خودش مثل یک مسئله حل نشده ای شده بود. از بی نظمی پریشان شده بود. بی قرار بود. ... آنچنان بالا رفت که ناپیدا شد اما باز هم کافی نبود. کوچک و کوچک تر شد و از آن ارتفاع فرو افتاد.
یه خبر با مزه الان خوندم. وزیر اطلاعات از فیلتر کردن فیسبوک و توییتر تو آمریکا انتقاد کرد.
یه اس ام اس برام اومد با همون آهنگ کوتاهی که پیش فرض گوشیمه و اسمش surprise  هست و این روزا اون خاصیت اسمش رو از دست داده. اس ام اس از یکی از دوستام بود با موضوع محرم.
محرمی که این روزها به یک سرگرمی تبدیل شده برای کساییکه از ظلم بر حسین و کشته شدنش میگریند ولی از کنار ظلم های امروز به سادگی عبور میکنند.
یونس رو در نظر بگیر که تو یه پارک پرتی نشسته و به انفجار حرفهای سایه که اینجا چیزی دربارش ننوشتم فکر میکنه. حرف هایی در جواب این که خدا کجاست.
پاکتی رو باز میکنه که توش از دلنوشته های دکتر پارساست که علیرضا از کامپیوتر دکتر برداشته. نوشته های خیلی مفصلیه.
نوشته های به شدت احساسی و شاعرانه که خیلی خیلی ازش بعید بودن. و نامه ای از اون دختری که پارسا عاشقش شده بود و در آخر نوشته ای از علیرضا درباره این مطالب و خود یونس.
در آخر داستان، یونس که در گوشه ای از پارک به فکر فرو رفته بود بچه ای گریان رو میبینه بادبادک به دست. کمکش میکنه تا بادبادکش رو هوا کنه. وقتی بادبادک دورتر دورتر میشه بچه فریاد میزنه : هورا! هورا! بادبادک من رسید به آسمون، رسید به خدا.
اینم شد بار سوم که این کتاب رو خوندم.  روی ماه خداوند را ببوس
اول کتاب این رو نوشته :
هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود.

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

چند کلام از علی شریعتی


دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، خویشاوندان ثروتمندش در عزایش گوسفندها سربریدند.


-از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد!

-در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.

-روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد.
-در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است!
-گاهی گمان نمیکنی ولی میشود ، گاهی نمی شود که نمی شود!
 گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست! گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!
 گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست! گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!!
-ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست.
-مشکلات انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و انسانهای کوچک را متلاشی.
-خدایا،به من توفیق تلاش در شکست،صبر در نومیدی،رفتن بی همراه،
جهاد بی سلاح،کار بی پاداش،فداکاری در سکوت،دین بی دنیا،عظمت بی نام،
خدمت بی نان،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،مناعت بی غرور،عشق بی هوس،
تنهایی در انبوه جمعیت،و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند،روزی کن
.
-بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه.
-زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و
همه گمان میکنند که من میرقصم.
-نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است ،
راهم را خودم انتخاب می کنم.
-دلی که ازبی کسی تنها است،هرکس رامیتواندتحمل کند.!
-به دکتر شریعتی گفتند استاد سیگار طول زندگی رو کوتاه میکنه ،
دکتر در جواب گفتند من به عرض زندگی فکر میکنم.
-در دشمنی دورنگی نیست ، کاش دوستانم هم در موقع خود
 چون دشمنان بی ریا بودند.
-خیلی اوقات آدم از آن دسته از چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند
 که در خودش وجود دارد.

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

هاچی



hachi : a dog's tale محصول 2009 فیلمیه که دوبار تا به حال دیدمش و هر دو بار نتونستن جلوی بارون چشمام رو بگیرم. این فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده.
هاچی واقعی، سگ یک پروفسور ژاپنی بود تو سال 1924 که هر روز میرفت ایستگاه قطار به استقبال صاحبش، وقتی از سرکار برمیگشت. و بعد از مرگ صاحبش هم به مدت 9 سال هر روز این کار رو تکرار میکرد. 9 سال منتظر پروفسور موند و امیدوار بود که برگرده.
این عکس هاچی واقیعه، 

و این هم مجسمش ،همون جایی (تو ایستگاه قطار تو شهر توکیو) که 9 سال انتظار صاحبش رو میکشید.

 این فیلم رو ببین، با دیدنش حتما قدر داشته هات رو بیشتر می دونی.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

شاید این عکس به نوعی پر از زندگی باشه


پیش میاد آدمهایی رو میبینم با گرفتاریها یا تفاوت های مخصوص خودشون، و من که کاری از دستم برنمیومد فقط میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار. والان از اون لحظه هاست.
ولی شاید این عکس به نوعی پر از زندگی باشه.

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

برنامه روزانه برای فکر کردن


داشتم یه مطلبی رو میخوندم که میگفت با در نظر گرفتن عمر متوسط 60 سال برای هر فرد ، 25 سالش به کار ، 20 سالش به خواب و  2.5 سالش به خوردن میگذره. 1.5 سالش هم در دستشویی . در آخر هم این سوال رو پرسیده بود چقدر از وقتتون رو در شبانه روز و در نهایت عمرتون به فکر کردن اختصاص میدید.


یه حسابی هم خودم کردم دیدم 5 سالش به تلویزیون دیدن و 5 سالش هم تو ترافیک میگذره.
جی میشد اگه برای فکر کردن هم برنامه روزانه داشتیم. مطمئنا اوضاع خیلی فرق میکرد. هم برای خودمون، هم کشورمون.

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

می خواستم فردای این دنیات رو ببینم .... ولی من به تصمیم تو اعتقاد دارم


خواننده ترانه مدار، کسی که دو سال با سرطان جنگید، بیماری که قرار بود فقط سه ماه فرصت بودن و خواندن و مدارا کردن بهش بده درگذشت. 

علی توسلی که می گفت من به خدا و تصمیمش اعتقاد دارم، میگفت کلی ترانه های شاد تو ذهنش داره که اگه یه خورده سرپا شه بهشون میرسه. به بیمارستان میرفت و با بچه های سرطانی صحبت میکرد تا از سرطان نترسن. تو اوج بیماریش ترانه مدارا رو اجرا کرد. اینقدر امیدوار و سرزنده بود که روزبه بمانی دربارش گفته بود او امید رو نفس میکشه، راه میره و می خونه.
به قول چلچراغ : شاید این تلنگری باشه. برای تو که همه چیز رو سیاه میبینی و حوصله نداری، از همه چی دلبریدی و حال نداری... رفیق زندگی خیلی کوتاهه. همین الان آرزوهات رو بشناس و به سمتشون بدو. قدر اطرافیانت، کسانیکه دوستشون داریو هم بیشتر بدون.
از این پست قبلی میتونین آهنگ مدارای علی توسلی رو بشنوین و شعر زیبایی که روزبه بمانی براش گفته بود رو بخونین.

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

كتفش، پشتش، پایش و ایمانش (جواد روح)



)سمیه توحیدلو متولد 1357 و دانشجوی دکترای جامعه شناسی دانشگاه تهران،از فعالان ستاد موسوی نقش زیادی در برپایی زنجیره انسانی سبز از راه آهن تا تجریش داشت و از برنامه ریزان اصلی آن بوده، روز گذشته برای اجرای حکم شلاق راهی اوین شد و حکم در حالی که به دست و پایش زنجیر بسته بودند، اجرا شد. پنجاه ضربه شلاق به اتهام توهین به ریاست جمهوری )
دستش را بالا برد، ضربه‌ای زد. زخمی بر كتفش افتاد. یاد آن روز افتاد كه دوشادوش، موجاموج و صف به صف از پایین‌ترین نقطه شهر تا پای دماوند ایستاده بودند. او آن روز، ملتی را، نسلی را، جمعیتی ناشمردنی را سامان می‌داد. بی‌آنكه نه شلاقی، كه حتی بی‌سیمی در دست داشته باشد.
دستش را بالاتر برد. ضربه‌ای زد، محكم‌تر. خراشی بر پشتش افتاد. یاد روزی افتاد كه پشت به پشت ملتی پای صندوق‌های 40 میلیونی ایستاد و رأی انداخت. شیرین‌ترین رأیی بود كه در همه این سال‌ها داده بود. از منتهای ظلمت تا رهگشای نور. از انفعال مطلق تا اتحادی سبز برای عمل. از زیرزمین و اتاقك‌ها و كمپین‌ها تا ستادها و خیابان‌ها و زنجیره‌های انسانی؛ همه سنگ‌های راه را فرهادوار تراشیده بود، تا به این رأی شیرین برسد.
دستش را بالا برد. ضربه‌ای زد، با عصبیتی بیشتر. پشت گردنش نشست. گویی عصبش را نشانه رفته بود. یاد آن شب افتاد كه خشمگینانه و ناباورانه، اخبار تجاوز به ملتی از تلویزیون پخش می‌شد. 5 میلیون، 10 میلیون، 17 میلیون، 20 میلیون، 24 میلیون! می‌دید و می‌شنید و باور نمی‌كرد. می‌دید و می‌شنید و می‌لرزید. می‌دید و می‌شنید و می‌خندید. می‌دید و می‌شنید و نگاه می‌كرد یاران دوشادوش را، یاران صف به صف را، یاران ستاد را و خیابان را و میدان را و زنجیرها را. آنان كه در نگاهشان گفته یا ناگفته، آشكار یا زیرچشمی او را و كسانی چون او را می‌نگریستند كه آنان را از انفعال به عمل، از یأس به امید، از حاشیه به متن، از خانه به خیابان كشیده بودند؛ آه، خدایا! شماتت در چشمانشان است یا اشك؟ پرسش است این، یا بهت؟ هر چه بود، تیز و برا بود. زخمی بر او می‌زد و چنگی. نه بر او، كه بر همه باورهایش. بر همه خوش‌بینی‌هایش، بر همه امیدهایش، بر همه گفتارهایش. نه بر او؛ كه بر همه آنان كه ملتی را به صلح و صلاح خوانده بودند. نه بر او؛ بر همه آنان كه نسلی را با صندوقی آشنا كرده بودند كه قرار بود تابوت رادیكالیسم باشد و حال، تابوت امیدها و آرزوهایشان شده بود. نه بر او؛ بر همه آنان كه ماندن را به رفتن، گفتن را به ساكت نشستن، ایستادن را به پذیرفتن ترجیح داده بودند.
دستش را بالا برد. ضربه‌ای زد، دیوانه‌وار. گویی می‌دانست این بار كه بنوازد، دخترك برترین روز، آن یوم‌الله، آن عید بزرگ ملی را به خاطر خواهد آورد. شلاق‌زن درست حدس زده بود. ضربه بر پایش نشست. همان پاهایی كه از میدان سرخ امام حسین، راه انقلاب را طی كرده و به آستان آزادی رسیده بود. همان پاهایی كه دو پا بود در میانه چندین میلیون پای دیگر. همان پاهایی كه تنها عضو سخنگوی او در آن روز بودند. می‌رفتند و صدا می‌كردند و لرزه بر جان او می‌انداختند كه نه از«لشكركشی خیابانی» كه از راه رفتن دختر و پسری با هم در پارك هم، می‌هراسد. همان پاهایی كه الثابتون و السابقون و القائمون بودند. همان پاهایی كه رفتنشان، خود راه بود. هم حركت بودند، هم اندیشه. هم سكوت بودند، هم فریاد. هم دل بودند، هم جان. یاد آن روز افتاد و زیر ضربه دیوانه‌وار، شیرین‌ترین لبخندش را زد. با آن قیافه جدی اما مهربان، نگاهی به پاهای شلاق‌زن انداخت. با خود گفت: شاید او هم، آن روز در میانمان بوده! شاید خودش نه، فرزندش، همسرش، دوستش، برادرش. حتما یكی از آنها، آن روز بوده‌اند و همپای او، پا فشرده‌اند و ره سپرده‌اند.
پاها را نگاه كرد. به خشم می‌لرزید. صاحب پا در این سال‌ها بسیار دیده بود كسانی كه خم به ابرو نمی‌آورند. دیده بود آن مرد میانسال خنده‌رو در سالنی تنها را كه همیشه روزه داشت و همیشه حرف داشت و همیشه فكر می‌كرد. دیده بود آن مرد ریزاندام تسبیح به دست را كه امامش می‌خواندند و می‌گفتند بارها از سوی امام به زیارت خدا رفته است. دیده بود آن زن جوان را كه كودكش را ماه به ماه نمی‌دید، اما غم كودكان می‌خورد و غم زنان و غم مردان را. می‌گفتند كه حق كودكان می‌خواسته و حق زنان و حق مردان را. دیده بود آن مرد میانسال دیگر را كه زبانش و بیانش و كاغذهایش به فردوسی و عصر اسطوره‌ها پهلو می‌زد و خود، رفت و اسطوره‌ای شد برای زندانیان. دیده بود آن جوان قوی‌هیكل را كه زندانش را تغییر دادند، شاید عوض شود؛ اول كار كه كرد، نوشتن از وضع بد همخانه‌های تازه بود. ده‌ها دیگر از این مردان و زنان دیده بود. آنان كه حسرت یك آخ را بر دل رؤسایش گذاشته بودند. اما انتظار این یك را نداشت. دخترك نحیف، زیر ضربه او هم آخ نگفت. سهل است كه می‌خندید. و او، می لرزید.
دستش را بالا برد. این بار محكم نزد. گویی تردید به شلاقش رخنه كرده بود. گویی شك كرده بود در حقانیت ضربه. گویی فهمیده بود این یكی، فرق دارد. گویی كتاب‌های تاریخ را از جلویش می‌خواندند. گرچه درس‌آموز قابلی نبود، اما از كتاب‌ها، از فیلم‌ها، از محمد رسول‌الله یادش می‌آمد. سمیه را و سنگ را و درد را و توحیدی كه تحمل سنگ را بر او، چون پركاهی می‌كرد. حالا دیگر، نه پایش كه دستش می‌لرزید. گویی شلاقش، اعصاب او را نشانه رفته بود. گویی زخمی می‌زد بر پشتش، بر كتفش، بر پایش و بر وجودش.
دخترك او را نگریست، با همان مهری كه به آن زنجیره انسان‌ها نگریسته بود. می‌خندید. او هم، به زنجیره پیوسته بود